تبلیغات
#شقا_طوری - مطالب آبان 1392





#شقا_طوری

خزعبل نوشت هاى بى سر و ته ، با چاشنى جنون

مطلع شدیم كه در جلسه ى شوراى دبیران، چند تن از دبیران دوست داشتنى (!) و ارجمندمون، فرمودند كه من و دو تن دیگه از دوستان ارجمندم، جو كلاس تو دستمونه و جو رو  به هم میزنیم و از این جور مزخرفات! :| حالا چه جورى؟! نمیدونم! :| (البته در اون جلسه ى [...] ، مانورشون بیشتر روى دو تا از كلاسهاى دیگه بود و در خلالِ (!) بحث هاى سودمندشون در اون جلسه، یه اشاره / عنایت / لطف (!) كوچیكى هم به كلاس سوم ریاضى داشتند! :|)
(نكته: یكى از دبیرامون ما رو در جریان قرار داد كه اسممون در اون جلسه آورده شده! ایشون هم بزرگوارى كردن و توى جلسه ازمون دفاع كردن، كه به احترامشون، كلاهمو از سرم برمیدارم! [برداشتن كلاه از سر] :دى)

با اون دو نفر دیگه (كه از قضا كنار خودم میشینن) كارى ندارم! (هرچند اون دو نفر دیگه هم در این مورد دقیقاً مثل منن! ولى خب اینجا وبلاگ منه:|). خودِ من، اصولاً آدمى ام كه نمیتونم یه ساعت و نیم مث بزغاله زل بزنم به دهن معلم و مث بووووووق جزوه بنویسم و مثل كر و لال ها دست به سینه بشینم به روبروم خیره بشم! انرژى دارم، بایدم تخلیه اش كنم! كار بدى هم نمیكنم. سر كلاس با معلم، با همدیگه، شوخى میكنیم، میخندیم، خلاصه یه كارى میكنیم كه جو عذاب آور و كسل كننده اى كه بعضى از دبیران عزیز در كلاس حاكم مى فرمایند، اندكى زدوده بشه! نه كسى شكایتى داره، نه جو كلاس به هم میخوره، نه معلم از بحث اصلى دور میشه، نه وقت كلاس تلف میشه، نه خارج از موضوع اصلى حرفى زده میشه، نه به كسى بى احترامى میشه، نه حواس كسى پرت میشه! نه...!

اون دبیران عزیزى كه میرن همچین حرفى رو در چنین جلسه اى كه همه حضور دارن مطرح میكنن و اسم سه تا از بهترین و قوى ترین دانش آموزاى كلاس رو (بدون اغراق میگم) با یه همچین عنوان قشنگى (!) به كار میبرن و ذهنیت بقیه رو بى خود و بى جهت نسبت به ما آلوده میكنن، اول لطف كنن یه تعریف جامع و كامل از "جو كلاس" ، "به هم ریختن جو كلاس" ، "گرفتن جو كلاس در كف دست" (!) بنویسن تو كاغذ بچسبونن به در و دیوار، كه لااقل بفهمیم چرا و چگونه شایستگى كسب چنین مرتبه ى شریفى رو دارا شدیم! :|

دِ آخه دوست عزیز، من اگه جو كلاسو به هم بزنم و بازیگوشى كنم و حواس خودم و بقیه رو بخوام پرت كنم، اول از همه كه خودم باید به خاك سیاه بشینم! بیشتر از همه خودم نباید هیچى از درس بارم باشه و گند بزنم به كارنامم! پس اون معدلى كه تا حالا در طول دوران تحصیلم از 19.98 پایین تر نیومده چى میگه دقیقاً؟! اول اینو جواب بده، بعد برو تو جلسه هر چى دلت خواست بگو!

كلاً با خندیدن دانش آموز مشكل دارن دیگه! :| دردشون همینه! :|
والا! انگار ما رباتیم سیخ بشینیم! :|


جو كلاسو اون جلبكى به گند میكشه كه از قضا دقیقاً پشت سر من نشسته و با اون صداى جیغ و وحشتناكش كه مث مته گوش و مغز و اعصاب آدمو سوراخ میكنه، دم به دِیقه میپره وسط حرف معلم و سؤالاى بى ربط میپرسه، جوكاى بى مزه و بى سر و ته تعریف میكنه، تیكه هاى بى مزه میپرونه، جملات بى معنى از خودش در میكنه، وقتى هم حرف میزنه نصف حرفشو قورت میده بیشتر میره رو مغز آدم! معلم داره جزوه میگه، الكى هى وسط حرف معلم میپره جمله هاى معلمو تكرار میكنه! معلم داره درس میده، یهو یه چیز چرت و پرت و بى ربط به بغل دستیش و دو تا صندلى اون طرف ترش (كه نگار بیچاره نشسته! :|) میگه، خودش به حرف خودش میخنده، آخرش هم هیچكس نمیفهمه چى گفته! :| معلم تازه میاد درسو شروع كنه، طفلك معلمه هنوز دهن باز نكرده این جلبك یه اظهار نظر بیخود میپرونه این وسط! :| همه ى دانش آموزان كلاس بدون استثنا از دستش عاصى ان! ینى لفظ جلبك / باقالى / ... هم زیادى محترمانه س براى این بشر! :|

من نمیفهمم، اگه چهار تا حرف و شوخى ِ به جاى ما به هم ریختن جو كلاسه، پس اسم حركتاى ِ بى جاى این بشر رو چى میذارن؟! "عطرآگین كردن جو كلاس" آیا؟! :|
اگه كار ما جو كلاسو خراب میكنه، آره! اصن دلم میخواد جو كلاسو خراب كنم! دلم میخواد جو كلاسو بگیرم تو دستم باهاش بازى كنم! كلاس خودمه، جو ِ خودمه! به كسى چه اصلاً؟! :| وقتى در جلساتشون بى منطق حرف میزنن، خب باید انتظار هر بازخورد غیر منطقى اى رو هم از جانب ما داشته باشن دیگه! جواب هاى، هوووووووى است! :دى


من و دوستام اگه چیزى هم میگیم، بى معنى و چرت و پرت نیست! میفهمیم چى داریم میگیم. فكر میكنیم به چیزى كه داریم میگیم! مث اون جلبك عزیز، بدون فكر، هر حرفى رو از تو حلقوممون به طرف جو كلاس پرتاب نمى كنیم! :|

به عنوان مثال!
دبیر فیزیكمون، یه آقاى خیلى خوب و با شخصیته كه من از هر نظر قبولش دارم! هم خیلى باسواد و مسلطه، هم بلده چه جورى كلاسو اداره كنه، هم این كه سر كلاسش هیچ وقت خسته نمیشى! با بچه ها میگه، میخنده، باهاش میگیم، میخندیم،... بچه ها رو وادار میكنه تو بحثا شركت كنن،... خلاصه كلاسش هیچ وقت خشك و راكد نیست. با این همه، مطالبى كه هر جلسه بهمون درس میده، حدوداً دو برابر چیزیه كه دبیراى دیگه تو یه جلسه میتونن درس بدن. هیچوقت هم تدریسش از بودجه بندى عقب نیست! تازه جلو هم هست!
اگه ما سه نفر، بَدیم، چطور هیچ وقت سر كلاس فیزیك با دبیر مشكلى نداشتیم و دبیر هم با ما مشكلى نداشته؟! در واقع تقریباً تنها كسى كه وسط حرف زدن دبیرمون میپره و دبیر بلافاصله با یه "ساكت شو" ى خوشگل، ساكتش میكنه، همون جلبكیه كه گفتم! :|

پس بعضى از دبیران محترم بهتره قبل از این كه راجب دانش آموزشون هر حرفى رو بزنن، اول تجدید نظرى در شیوه ى كارشون، نحوه ى برخوردشون با دانش آموز، روششون براى اداره ى كلاس،... داشته باشن، و هر مشكلى رو كه پیش میاد، گردن دانش آموز بینوا نندازن. اگه مشكل از جانب ما باشه، همه باید ناراضى باشن! ولى خب مسلمه كه این طور نیست! تنها كسى كه توى كلاسمون، همه ى بچه ها در جلبك بودنش اتفاق نظر دارن، همون دوست جلبكِ عزیز خودمونه! و اونه كه رفتارهاش واقعاً براى دانش آموزا آزاردهنده س! و "جو كلاسو به هم میزنه"! :|

آهان! یه چیز دیگه! بد نیست به مشاورین عزیز مدرسه هم یاد بدن كه رك حرف زدن، با بى احترامى كردن به دانش آموز فرق داره! ایشون حق نداره بى دلیل بیاد هر چى دلش بخواد بگه و بعد در آخر اضافه كنه "من اصولاً آدم ركى ام!" و بعد از یه نطق طولانى در این زمینه، پاشه بره بیرون! :|



ولى همه ى اینا به كنار!

من معتقدم، اساساً وقتى توى جلسه ى دبیرا  همچین حرفى راجبت زده بشه، معنیش اینه كه تو آدم خیلى خوبى هستى!
ینى تا این حد میشه رو حرفشون حساب وا كردا!
در نتیجه،
من احساس غرور میكنم كه از دید اونا، اغتشاشگرم

و در نتیجه تر، كلاً به درك!




و این كه خندیدن حق ماست :|










+ چقد حرف زدم! :|










+ پست پایینى رو هم بخونید!









بعداً نوشت : هیچ لذتى بالاتر از لینك تكونى نیست!


[ سه شنبه 28 آبان 1392 ] [ 16:08 ] [ شقا ] نظرات

* قصه ى خواهران

روزى بود و روزگارى، خدایى بود و آفریدگارى. در این دنیاى بزرگ كه پر از خلق خداست، هفت خواهر هفت قلو بودند كه پدر و مادرشان را از دست داده بودند. پیرمرد فقیرى آن ها را یافته و تا سن 16 سالگى آنان را بزرگ كرده بود. نام این خواهران : مهتاب، خورشید، آفتاب، ماهك، گلى، ستاره و اولدوز بود. روزها از پى هم مى گذشتند تا اینكه در تولد 16 سالگى خواهران هفت قلو پیرمرد به آنان رو كرد و گفت: من چند ماه كار كردم و این هفت تیر را آماده كردم.
یكى از خواهران پرسید: تیر براى چه؟
پیرمرد جواب داد: متأسفانه باید بگویم كه من نمى توانم از همه ى شما نگهدارى كنم. این هفت تیر را ساخته ام تا آن ها را از بالاى كوه الوند پرتاب كنید. تیر به هر جایى به غیر از درخت نشست، همان جا زندگى كنید. اما اگر تیرتان به درخت نشست، مى توانید دوباره برگردید. من براى شما دعا مى كنم تا در شب هاى سرد از سرما نلرزید و در گرماى تابستان تلف نشوید.
قلب خواهران آكنده از غم و وحشت شد. همه نگران بودند. پیرمرد با همه ى آنان در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، خداحافظى كرد.


* قصه ى سرنوشت مهتاب


اول از همه نوبت خواهر بزرگتر یعنى مهتاب بود كه تیرش را پرتاب كند. او از كوه الوند بالا رفت و تیر را با تمام قدرت پرتاب كرد. خوشبختانه تیر بر تنه ى درخت بلوطى تنومند، فرو نشست. مهتاب از كوه ها و رودخانه ها و دره ها گذشت تا تیر را یافت و با دلى شاد ولى غمگین برگشت. نزدیك نیمه شب بود كه خواهر برگشت و گفت كه تیرش به كجا نشسته است. با دلى پر از غم و انداوه از خواهرانش خداحافظى كرد و به طرف كلبه ى پیرمرد به راه افتاد.


* قصه ى سرنوشت خورشید

نوبت خورشید بود. او با خواهرانش خداحافظى كرد و با ترس و لرز از كوه بالا رفت و تیر را پرتاب كرد و چند لحظه پس از پرتاب تیر به دنبال آن رفت. تیر درون باتلاقى افتاده بود. خورشید وحشت زده شد اما مجبور بود به باتلاق برود. او به داخل باتلاق پرید. اما باتلاق با دستان گلى اش او را به درون خود كشید و سرنوشت خورشید این بود كه درون باتلاق با زندگى وداع كند.


* قصه ى سرنوشت آفتاب

نوبت آفتاب شده بود. او با قلبى نگران و چشمانى پر از اشك از خواهرانش خداحافظى كرد. خواهرانش براى او آرزوى موفقیت كردند. آفتاب از كوه بالا رفت و با نام خدا تیر را پرتاب كرد. تیر از كوه ها و دره ها گذشت و بر سقف با شكوه قصر حاكم شهر بابــِل فرود آمد. وقتى حاكم آفتاب را دید از او خواستگارى كرد. آفتاب قبول كرد و آن دو سال هاى سال به خوبى و خوشى با هم زندگى كردند و صاحب 7 فرزند پسر شدند.


* قصه ى سرنوشت ماهك

ماهك از خواهرانش خداحافظى كرد و بدون ترس از كوه الوند بالا رفت و تیر را پرتاب كرد. تیر بر تنه ى یك درخت سیب فرود آمد و ماهك در حالى كه تیر را به دستش گرفته بود با چشمانى پر از اشك از كوه پایین آمد و با خواهرانش خداحافظى كرد و به نزد پیرمرد برگشت.


* قصه ى سرنوشت گلى

گلى با ترس از كوه بالا رفت. او طاقت خداحافظى از خواهرانش را نداشت. همین كه خواست تیر را پرتاب كند پایش لیز خورد و به پایین كوه افتاد و از دنیا رفت.


* قصه ى سرنوشت ستاره

ستاره از خواهرانش خداحافظى كرد. بالاى كوه رفت اما پایش لیز خورد و سرش به تخته سنگى خورد و حافظه اش را از دست داد و تا آخر عمر در جنگل ها سرگردان شد.


* قصه ى سرنوشت اولدوز

اولدوز پیمان شكنى كرد. او از كوه بالا نرفت و تیر را پرتاب نكرد و سر انجام بر اثر ساعقه كشته شد.







توضیح نوشت 1 : نمونه اى از آثار ادبى خلق شده توسط من در سن 9 سالگى!

توضیح نوشت 2 : نگاشته شده تحت تأثیر سرى كتاب هاى قصه هاى پریان، كتاب اولدوز و كلاغها (از صمد بهرنگى)، و داستان دلاورى هاى آرش كمانگیر :|

توضیح نوشت 3 : به میزان زیادى خلاقیت هم به خرج دادم البته! :|

توضیح نوشت 4 : وقتى داشتم دنبال دست خط بچگیام میگشتم، علاوه بر این، چند تایى از شاهكارهاى هنرى دوران خردسالیمم پیدا كردم! اگه استقبال بشه بقیه شم میذارم!





+ اصلاً سجع و تشبیه و تشخیص و استعاره و ... موج میزنه ها! حال مى كنید؟!
خط آخرش هم غلط املایى داره! :|


یه سؤالى هم پیش میاد! اون احمقى كه تیر رو انداخته تو باتلاق، از كجا دیده كه اون تیر افتاده تو باتلاق؟! :| بعد این احمق، رو چه حسابى خودشم پریده تو باتلاق؟! :|
بعد اصن چه اصرارى بوده سه نفر كشته بشن این وسط؟! :|
بعد اصن كوه الوند چه ربطى به حاكم شهر بابــِل داره؟! :|
....؟!
!
:|


!


من یه چیزى میشم!



+ عكس :)








بى ربط نوشت 1 : هیچى به اندازه ى خبر كنسل شدن یه امتحان عربى ِ لعنتى ِ كوفتى آدمو سرحال نمیاره! حتى لواشك! :| :دى
كلاهتونو به افتخار خانوم "ح" (معلم عربیمون) بردارید لطفاً!


بى ربط نوشت 2 : ینى چى كه من هر دفعه قدمو اندازه میگیرم یه عدد جدید درمیاد؟! :| جریان چیه آخه؟! :|
بین 170 و 167 سه سانت اختلافه آخه! سه سانـــــت!!!! :| مگه آدم قَدِش یهویى كوتاه میشه تو این سن آخه؟! :|
شكست روحى خوردم الان! :| عاقا قد من چنده؟! :|


[ یکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 18:55 ] [ شقا ] نظرات

حس پست نویسى نیست فعلاً! :|

فقط در جریان باشید: برگشتم... هستم... و خواهم بود...





[ شنبه 25 آبان 1392 ] [ 19:15 ] [ شقا ] نظرات



      قالب ساز آنلاین