تبلیغات
#شقا_طوری - مطالب تیر 1392





#شقا_طوری

خزعبل نوشت هاى بى سر و ته ، با چاشنى جنون

فكر كن میرى یه پازل هزار تیكه میخرى...

 

میارى خونه...

 

میشینى...

 

كلى جون میكَنى...

 

عرق میریزى...

 

ضعف اعصاب میگیرى...

 

ضعف بینایى میگیرى...

 

سیر صعودى نمره عینكت از سقف هم میزنه بیرون...

 

همه ى اینا واسه چى؟؟

 

واسه این كه بتونى مثِ آدم این پازلو بچینى و یه شكل با سر و ته (!) از توش دربیارى!

 

بعد فكر كن...

 

999 تا تیكه رو میچینى...

 

كلى ذوق میكنى...

 

كله ات میچرخه به طرف جعبه ى پازل...

 

در جستجوى تیكه ى آخر...

 

ولى جعبه خالیه...!

 

یه تیكه كم دارى!

 

اون تیكه، هر چى كه میخواد باشه، مهم نیس...

 

مهم اینه كه وقتى نباشه، كل زحماتت میشه هم ردیف یه چیزى تو مایه هاى شلغم...!

 

خونه رو زیر و رو میكنى به امید یافتن اون تیكه ى آخر...

 

ولى نیست...

 

جورى نیست كه انگار از اول هم نبوده...!

 

به خاطر بى عرضگیت چهار تا ناسزا نثار خودت میكنى...

 

میرى سراغ پازلت...

 

جفت پا میپرى روش...

 

بعد چهار مرتبه در چهار جهت اصلى شوتش میكنى...

 

نابود میشه!

 

چرا؟؟

 

چون پازلى كه ناقص باشه - حالا هر تصویرى كه میخواد داشته باشه - به درد عمه اش میخوره! (به همین غلظت!)

 

هر كارى بكنى، بازم اون سوراخ وسطش رو اعصابت یورتمه میره!

 

پس بهترین كار اینه كه بزنى بتركونیش...!

 

پس میتركونیش.

 

 

حالا این پازلو فراموش كن...

 

منو بذار جاش!

 

چرا؟؟

 

چون من دقیقاً حس همون پازلو دارم...!

 

هزار بارم كه خودمو میچینم، بازم یه تیكه كم میارم!

 

نیست...

 

جورى نیست كه انگار از اول هم نبوده...!

 

پس خودمو چهار مرتبه در چهار جهت اصلى شوت میكنم، كه خراب بشم، بتركم...!

 

مثل همون پازل...!

 

كلاً نمیدونم چه مرگمه!

 

ولى نداى درونم (میشناسیش كه؟! همه مون از این نداها داریم دیگه!) باور نمیكنه كه كلاً نمیدونم چه مرگمه! واسه همین همش در گوشم میگه: " آره جون عمه ات! "

 

من عصبانى میشم...

 

دعواش میكنم...

 

اونم عصبانى میشه...

 

دعوام میكنه...

 

منو میزنه...

 

دردم میاد...

 

بغض میكنم...

 

اشكم سرازیر میشه...

 

ولى هنوزم كلاً نمیدونم چه مرگمه! :|



[ دوشنبه 31 تیر 1392 ] [ 20:34 ] [ شقا ] نظرات

" ارسال به آینده "



 

جنون تا چه حد؟! واقعننننن تا چه حد؟!

 

تصمیم گرفته بودم واسه روز آخر مدرسه (منظورم از روز آخر، قبل از شروع امتحاناس! ینى 18 اردیبهشت) 40، 50 تا موشك درست كنم ببرم مدرسه رو به گند بكشم!ولى نمیدونم چى شد یهو جوگیر شدم، 92 تا درست كردم :|

سال 92ـئه دیگه مثلاً! یه روزِ تمام وقت برد درست كردن همشون! :| و از اونجایى كه من همه ى كارامو با نظم انجام میدم(حالا مثلنااااا!!) همشونو شماره گذارى كردم! :| رو بال همشونم نوشتم لُپ كشانى! :|

اینم عكس موشكا رمانى كه كف اتاقم ولو بودن! (سِیوش کنید تا در سایز اصلی ببینیدش)

 

موشک

 

با اینكه كمرم برا درست كردنشون خشك شد، ولى مى ارزید!

خلاصه اینگونه شد كه صبح با یه ساك دستى پر موشك پا شدم رفتم مدرسه و با استقبال گرم و بى نظیر(!) دوستان مواجه شدم!

 

زنگ آخر معلم ریاضیمون(خدا خیرش بده الهى! :دى) لطف كرد و نیومد!مثل قوم مغولها ریختیم تو حیاط مدرسه! (البته اینجا جا داره توى پرانتز اینو بگم كه توى كلاس دوم ریاضى كه 26 نفره بود، فقط ما 7،8 نفر پایه بودیم!بقیه شون این وسط نقش ماست رو ایفا میكردن! :| همش یه گوشه مینشستن پچ پچ میكردن هیچ صدایى هم ازشون درنمیومد! وقتى هم كه 4 تا آدم حسابى (خودمونو میگما!) یه كم شور و هیجان از خودشون نشون میدادن، مث بز زل میزدن فقط :|

 كلاً كلاس دوم ریاضى از همه ى كلاسا (خصوصاً در بین دوما!) باحال تر بود! اونم همش به خاطر وجود مبارك ما!

اصلن ما آبروى مدرسه ایم!

صبح آخرین روز مدرسه (ینى آخرین روزى كه كلاساى درس دایر بود) سر صف موقع تشویق بچه هاى جایزه بگیر (كه خودمم جزوشون بودم!) وحشتناكترین صداى جیغ (كه متخصصش منم!) و سوت و كف از صف ما بلند مى شد!اونم به خاطر وجود ما 7،8 نفر!

خب دیگه! زیادى واسه خودمون نوشابه وا كردم! كف وبم تحمل وزن این همه بطرى رو نداره الان میریزه پایین! پرانتز رو میبندیم!)

 

خب! داشتم میگفتم زنگ آخر مث اسب ریختیم تو حیاط! و بچه ها چند تا بطرى و یه دونه سطلو پر از آب كردن افتادن به جون همدیگه!من كه دیدم این وسط غیر مُسَلَحَم، رفتم دور تا دور حیاط تمام سطل آشغالا رو گشتم() تا تونستم یه بطرى پیدا كنم! (فكر میكنم تو سطل چهارمى یا سومى بود!)

رفتم شستمش و توشو چندین بار پرِ آب كردم و همگى با هم حسابى گند زدیم به ریخت و قیافه ى همدیگه!

منم كه اصولاً جاخالى نمیدم، چون حال میكنم با آب بازى! در نتیجه تا مغز استخونم خیس شد! :|

 

بعدشم رفتیم سراغ موشكا دیگه! (قسمت عكس گرفتنمونو سانسور میكنم! :دى)

 

اینم ویدئوییه كه در ابتداى كار ضبطش كردیم!

اونى كه داره توضیح میده منم!

از بس جیغ جیغ كردن نصف چیزایى كه میخواستم بگم یادم رفت! :|

این چهارمین فیلمى بود كه گرفتیم! بقیه رو با خل بازیاشون خراب كردن! این یكى حالا یه خرده مثِ آدم شده!

نمیذاشتن جمله مو تموم كنم! اه اه


 

                                                                      

[http://www.aparat.com/v/X0t8i]

 


به لطف دوستان، بعد از بازى، موشك ها به سرعتِ نور از كف حیاط جمع شدن و دوباره برگشتن تو ساك دستیشون! الان هنوزم اتاق منن!

 

بعدشم رفتیم یه دهن خوندیم دیگه!

 

اینم لینكش »»»» دانلود آهنگ لحظه از احسان خواجه امیرى با صداى جمعى از دانش آموزان كلاس 2 ریاضى

 

البته نشد كامل ضبطش كنیم!وسط خوندنمون یكى از دوستان یهو خوندنشو قطع كرد، منم نامردى نكردم یه لگد محكم زدم به ساق پاش!این صداى فریادى كه آخرش میشنوید، دلیلش همینه!دیگه خنده مون گرفت بى خیال خوندن ِ ادامَش شدیم!

لگدى كه خورد كاملاً حقش بود! چند روز قبلش یه بطرى دلستر خالى كرد روم، ‌صد بار خودمو آبكشى كردم ولى باز بوى گندش نرفت! كل هیكلم چسبناك شده بود! :|

منم بلافاصله رفتم یه بطرى دلستر خریدم ریختم روش! (البته نه همشو!)

بیشترش توى بطرى باقى موند، و من با وجود اینكه از دلستر (خصوصاً لیمویى!) متنفرم، بقیه شو خوردم! :|

بعد رفتم بطرى خالى دلسترو پر از آب كردم دوباره ریختم روش!

حقش بود! هر كى با من در بیفته صد برابر تاوان پس میده!

 

خلاصه كلاً همینا دیگه!

 

 

 

+پ.ن: تأخیر نوشت: میخواستم این پستو زودتر از اینا بذارم ولى فرصتش پیش نیومد دیگه! یه كم از تاریخش گذشته الان! :|

 

+ پ.ن: هعـــــى نوشت(!): هعـــــى.....

واسه پنجره ى كلاسمون كه همش ازش آویزون بودم (كلاسمون سه تا پنجره داره! پنجره ى تهِ كلاس منظورمه!) ، واسه سقف خونه ى همسایه كه به بركت وجود من همش پر از موشك بود، واسه نیمكت عزیزم كه از صد كیلومترى داد میزد مال منه (چون یه تیكه از آهنگ حرفاى بى مخاطبو با غلط گیر روش نوشتم! :دى رو نیمكت پارسالمم چند تا از شعراى فرزادو نوشته بودم، یه از خدا بى خبر گرفت پاكش كرد! :| اه!) ، واسه همه ى دیوونه بازیام دلم تنگ میشه! :|

امیدوارم كلاس سوم ریاضى یه پنجره داشته باشه كه رو به خونه ى همسایه باز بشه! :دى



[ شنبه 15 تیر 1392 ] [ 01:00 ] [ شقا ] نظرات

اعلام برنامه ی شبکه ی باران (با گوشای خودم شنیدم) :

" فیلم سینمایی سینزدهمین سلحشور
پنجشنبه، سینزده تیرماه 92
ساعت سینزده و سی دقیقه"



چرا این ملت یه چیز اشتباه رو هی تکرار میکنن؟!
اونم تو رسانه ی ملی!
بعد میان به طفلک شبکه 3 گیر میدن
خب یاد بگیرین دیگه!
حالا چون به پونزده میگین پونزده، به شونزده هم میگین شونزده، باید به سیزده هم بگین سینزده؟!
خب چرا به نوزده نمیگین نونزده؟!
یا چرا به شونزده نمیگین شوزده؟!
یا پوزده مثلاً!
به خدا اینا قابل تحمل تره!
سیزده بیچاره دل نداره؟!
چون انگ نحس بودن چسبوندن بهش باید بزنین ناکارش کنین؟!
خب کهیر میزنم وقتی میشنوم یکی به سیزده میگه سینزده! (به خدا از بچگی رو این کلمه حساس بودم!)
پوست من خراب بشه کی جوابگوئه؟! هان؟!
دولت تدبیر و امیدم که این ملت سرویسش کردن من دیگه روم نمیشه برم بهش متوسل شم!

[شطرنجی]








+ چرا اینجوری نیگا میکنین؟! خب به سینزده آلرژی دارم دیگه!



+ قرمز نوشت: امسال تقریباً هر چی خریدم، یا کلاً قرمز بوده، یا رنگ قرمز به یک نحوی توش دخیل بوده!
خدایا؟ً چرا منو در برابر این رنگ انقدر سست اراده و ناتوان آفریدی؟!
میترسم آخرش یه روز برم با یه پینه دوز ازدواج کنم!
شایدم با یه ماهی قرمز!
یا در بهترین حالت، با کلاه قرمزی! (بسیار هم پسر خوب و سر به راهیه!)



+ قندیل نوشت: کی میتونه سه تا لیوان طالبی بستنی رو یه جا بخوره و از سرما قندیل نبنده؟!
حتی من با این ابهتم() زیر بار سنگین این فشار طاقت نیاوردم! منجمد شدم!
مای فامیلی گرامی!انقد از این چیز میزا به خوردم ندین وقتی میدونین دستتونو رد نمیکنم!
دلم نمیاد دست کسی رو رد کنم خب!



+ آهنگ نوشت: گروه سون - باور (جدید) »»» دانلود



+ خداحافظ نوشت: فعلاً بدرود!
یه پست ارسال به آینده گذاشتم به تاریخ شنبه ی آینده(15 تیر)! هر کی نیاد عواقبش پای خودشه!




[ چهارشنبه 12 تیر 1392 ] [ 13:10 ] [ شقا ] نظرات




عکس


در حال وب گردی بودم که یهو چشمم خورد به این عکسه! :دی

گفتم بذارمش تو وبلاگ، جهت فراهم نمودن اسباب سرگرمی و تفریح دوستان! :دی



لازم به ذکره که در طرح سوالاتتون، مراعات پوست اینجانب رو هم بُکُنید که در حین پاسخگویی، ناغافل کنده نشه! :دی

درسته آزادتون گذاشتم ولی...دیگه دیگه...!









+ بی ربط نوشت: ... بنده معتقدم که یکی از بارزترین نشانه های "جنونِ" آدمی، "خوش بینی" بیش از حده! :|

(سوال پرسیدن در مورد این "بی ربط نوشت" ممنوعه! گفته باشم ها!)




+ آهنگ نوشت: بدون تو - زانیار خسروی (جدید نیس البته!) »»» دانلود




+ سرچ نوشت: عبارت "دو نقطه دی" را در گوگل سرچ کردیم، این شعر را یافتیم!
تا حدودی با احوالاتمان سازگاری داشت! :دی
از این رو میگذاریمش اینجا!

دیوانه و نق نقو و غمگین بودی
معجونی از این مُدل عناوین بودی
با قلب ِ پر از غصّه ی من ای دنیا
ای کاش دو نقطه دی تر از این بودی
 
از بس که به چشم ِ تان ارادت داریم
با غربت ِ روزگار نسبت داریم
ما وارث ِ یک قلب ِ پر از اندوهیم
هر چند دو نقطه دی به صورت داریم
 
کمتر ز ِ غم و غصّه و ماتم بنویس
یک خُرده ز خنده ات برایم بنویس
اینباکس ِ دلم مال ِ تو! امّا لطفاً
ایمیل زدی دو نقطه دی هم بنویس



لینکِ منبع شعر »»» کلیک




+ تصمیم نوشت: تصمیم گرفتم آدم بشم برم آشپزی یاد بگیرم!
الان حتی نیمرو هم بلد نیستم درست کنم!
دعام کنید






+ اعصاب نوشت: ندارم!






+ درس نوشت: خدا وکیلی کسی پیدا میشه که هم سن من باشه (در شرف ورود به سال سوم دبیرستان) ، بعد تو تابستون بشینه درسای سال دومشو مرور کنه؟!
برم زیر چرخ هواپیما اگه لای هیچ کتابی رو باز کنم!بیکارم مگه؟!

اگه این کلاسهای تابستونی حسابان و فیزیک نبود، غمی نداشتیم ها!
الان مجبورم بشینم درسای سال سومو بخونم! اه اه

از هفته ی دیگه کلاسا شروع میشه! خخخخخخخخخخ! چقدرم که ما میخونیم!





+ هوش سیاه نوشت: برم واسه بازیگری توی فصل سوم هوش سیاه تست بدم، بعدش خودم شخصاً این کامرانو بکشم همه مون راحت بشیم؟!
آخرش من میمیرم ولی این سریال تموم نمیشه!


[ دوشنبه 10 تیر 1392 ] [ 21:08 ] [ شقا ] نظرات

من حالم خیلی خوبه
جدی میگما!

اصلن امروز (و دیروز هم!) به طرز عجیبی با انرژی مثبت عجیبی از خواب (خواب هم دارم مگه آیا؟! :دی) بیدار شدم!

آرامش عجیبی هم (که بسیار از من بعیده!) دارم!

بسیار هم سبکم!(مسلماً سبک از لحاظ وزنی منظورم نبوده ها! :دی)

بسیار هم به خودم مسلطم! اصلن از شدت تسلط دارم میمیرم![مرگ]


نمیدونم چرا عده ی قلیلی(!) از هم وطنان عزیزمون علاقه ی وافری به روی سگ بنده دارن که هِی دم به دیقه بالا میارنش!
روی سگ من انقدر جذابه؟! اگه هست بگین خب تعارف نداریم که!بگین که من بهش بگم همینجوری بالا باشه دیگه پایین نره! والا!

ولی خب با یک تجدید نظر جزئی، نظر بر این داشتیم که اصلن حیفِ تَره که آدم بخواد به خاطر بعضی مسائل خرد کنه!
چرا خردش کنم خب؟! خودم میخورمش خب! (زهرمار و خب! :دی). میگن تَره واسه جوش صورت هم خوبه تازه!


خب!
(نه مثِ اینکه جدی جدی مرض خب گرفتم! رو به راه شدن احوالات آدم هم عوارض داره عایا؟! :|)


بله! اصلن چرا خشم؟! چرا اخم؟! چرا رَم؟! چرا اون روی سگ؟!
وقتی تا شقایق هست زندگی باید کرد() ، خو مثِ آدم زندگیتو بکن دیگه بچه!(خطاب به خودم!)


خلاصه اینکه شما هم زندگیتونو بکنید چون شقایق هستبا همین هِیبَتبا همین جَذَبهبا همین نیشای باز



میگما! انقدر که من در طول 16 سال ناقابل عمر گرانبهام واسه خودم نوشابه باز کردم،... بقیه ی جمله رو بیخیال! چه جوری خوردمشون واقعن؟! واقعنا!!!





توضیحات و چیزای دیگه نوشت:


+ تلقین هم خوب جواب میده ها! به همین رَویه ادامه میدم زین پس!


+ فال ورق بگیرین. چیز خوبیه!


+ آهنگ باحال نوشت: چند روزه با این دو تا آهنگ خیلی اساسی حال میکنم!

1.نفس - مرتضی پاشایی (اینو که گوش میدم به طور غیر ارادی کله ام تکون میخوره! آهنگش باحاله!) :

"چشات...منو داده به دستای باد...
دلم عشقتو از کی بخواد؟
دل تو با دلم به سادگی راه نمیاد...
ببین...دل من درو رو همه بست...
تو دلم کی به جز تو نشست؟
آخه عاشقتم، تو به عاشقی میگی هوس...
..."



2.امید دارم هنوز - زانیار خسروی (میمیرم واسه این!ترانه ی خیلی قشنگی داره!) :

"امید دارم یه روز...میرسه که یه جایی بالأخره باز چش تو چشات میندازم...
امید دارم هنوز...دوباره میای و کنار تو راحت خوشبختیو میسازم...
میسازم...
..."




+ جایی خواندیم که نوشته اند:

"اینایی که تا یه چیزی میگی، کنترل خودشونو از دست میدن و عصبی میشن...
اینایی که چند ساعت میمونن تو اتاقشون و درنمیان...
اینایی که همش خوابن...
همونا که حوصله ی حرف زدن با هیچکیو ندارن...
اینایی که به یه جایی از بحث میرسن میگن بیخیال...
همونایی که قرارشونو با دوستاشون کنسل میکنن و میمونن خونه...
اینایی که از صبح که پا میشن تا آخر شب با همه دعواشون میشه...
اینا از تو داغونن...
خواهشاً اذیتشون نکنید..."

من: اینایی که گفتی نصفشون منم که!
ها؟! خب که چی؟! ینی الان منظورت اینه که من از تو داغونم؟!واقعن؟!
کوفت!


+ مرسی فاطی :) این حال خوب و این احساس سبکی رو (با اینکه وزنم کم نشده! :دی) مدیون توام! :) یکی طلبت! جبران میکنم! :دی
[گل]
[بلبل]
[درخت]
[جنگل حتی!]






بعداً نوشت: شکلکای بلاگفا چه مرگشون شده حالا؟!




آخر شب نوشت:

[ جمعه 7 تیر 1392 ] [ 13:31 ] [ شقا ] نظرات

آره. من اصولن آدم حسودى ام.
حسادت خیلى هم چیز خوبیه.
خیلى هم حال میكنم با این ویژگى خودم.
خیلى هم خوبه كه دلت بخواد چشاى یه نفرو دربیارى جاش دو تا بادوم زمینى بذارى.
خیلى هم مایه ى افتخاره.
اصلن آدمى كه تو زندگیش حداقل چشاى یه نفرو از حدقه درنیاورده باشه جاش بادوم زمینى نذاشته باشه آدم نیست. خره. گوسفنده. ساقه ى كرفسه.

آره. من حسودم. كه چى؟ اصلن همینه كه هست. كسى مشكلى داره؟

اگه كسى مشكل داره بیاد جلو بگه. تا علاوه بر چشماش، مغزشم از تو كله اش بكشم بیرون.
اصلن به كسى چه؟
فوضول.

من هیچ مشكلى ندارم.
خیلى هم نرمالم.
خیلى هم متعادلم.
اصلن آخر تعادلم.
اصلن من فرشته ام.
اصلن من از دماغ فیل افتاده ام.
اصلن من خیلى هم خوبم.



اصلن تو غلط كردى.
بیشعور
گاو
كشمش
هویج
بستنى لیترى وانیلى پاك *
باقلاقاتق *
كرانچى *
زشت
چوب
سنگ
مترسك
روبات
پاتریك
اصلن از پاتریكم خنگ ترى.
اصلن حیف پاتریك.

اصلن دلم خنك شد.



* من از بستنى لیترى وانیلى پاك، باقلاقاتق و كرانچى متنفرم.




+ بى ربط نوشت: عكس تازه عروس و تازه دوماد در كنسرت فرزاد:

عكس 1

عكس 2

عكس 3




+ بعداً نوشت: تا یه هفته هستم فعلن...


[ سه شنبه 4 تیر 1392 ] [ 18:37 ] [ شقا ] نظرات

هوم...!!
نمیدونم چرا همه چیز روز به روز داره برام یه جورى تر(!) میشه...!
نسبت به یك سال گذشته...
جمله هام طولانى تر شدن؛
جمله بندى هام عوض شدن؛
بیشتر از قبل دلم میخواد حرف بزنم؛
پرحرف تر شدم؛
نظرم راجب خیلى چیزا و خیلى كارا و خیلى "آدما" 180 درجه تغییر كرده؛
همه چیزو یه مدل دیگه میبینم؛
از تجزیه و تحلیل كردن خیلى مسائل(هر چند كوچیك) لذت میبرم! طورى كه شاید بتونم در مورد یه جمله ى سه كلمه اى 20 صفحه فك بزنم! (اینو مطمئنا به وضوح حس كردین همتون! :دى)
در حالى كه قبلا اینطورى نبودم! (بودم ولى نه به این شدت!)

اگه متوجه حرفام نشدین، فقط كافیه یه نگاه كوچولو و سطحى به آرشیو وبم بندازین! از روز اول تا حالا! یه جورایى همه چى عوض شده...!

كلا نمیدونم چه مرگم شده! :|

اینو چند وقت پیش به نگار گفته بودم. به نظرم هیچى برام مث قبل نیس. 
شایدم فقط یه چیزه كه مث قبل نیس و همون چیز باعث شده كه چیزاى دیگه هم مث قبل نباشه! :|

چه جریاناتى در جریانه دقیقن؟! چرا دیگه نه مثل اون شقایق قبلى فكر میكنم، نه مثل اون حرف میزنم، نه مثل اون مینویسم، نه مثل اون زندگى میكنم؟! :|
زلزله اومد یهو؟!!
این منم یا اون من بودم یا همشون منم یا این كه اون من اصلى خودشو قایم كرده و هنوز نیومده بیرون؟!
من كو؟!
كى منه؟!
كدوم منم؟!
من چند تا منم؟!

شایدم من همون من اولى ام! فقط روز به روز دارم مفصل تر میشم! دارم بیشتر(!) میشم!
تازه قدم بلندتر شده! وزنمم زیادتر شده حتى! :دى
فقط میترسم یه روز اونقدر زیاد بشم كه دنیا بتركه!! :| :دى

شاید یه بخشى از این زلزله(!) به خاطر سكوت طولانى مدتم و بلاها و بدبختى هاى جورواجوریه كه تو این مدت سرم اومده!
شاید انباشته شدم(!) تو این مدت!
شاید یه انفجاره، یه جور واكنش نسبت به این بدبیارى هاى لعنتى! انفجارى كه آثارش هیچ وقت از بین نمیره، و نباید هم از بین بره. نمیخوام كه بره!

یعنى من منفجر شدم؟!


به هر حال، صرف نظر از چگونگى رخ دادنش، خودم با این تغییرات بسى حال میكنم! :دى
بذا همینجورى باشه.






پ.ن: خدا وكیلى از اول تا آخر كسى فهمید من چى گفتم؟! :دى

اگه نفهمیدین خودتون بیاین جلو اعتراف كنین! قول میدم جفتك نندازم! :| :دى



+ تولد نوشت: 3 تیر تولد فرزاده. پیشاپیش تبریك عرض میكنم به خواننده ى محبوبم! :دى
و همچنین عرض تبریك و آرزوى سلامتى براى بانو زهرا، كه برحسب یك اتفاق مبارك تولدشون با تولد فرزاد عزیزم هم زمان شده! بزن اون جیغ قشنگه رو به افتخار جفتشون! :دى



+ خوشم نمیاد نوشت: دیگه از تى وى خوشم نمیاد اصلا! :|
منى كه یه روزگارى مث بختك به تى وى چسبیده بودم، الان بیزارم ازش!
به حدى كه وقتى تو خونه تنها باشم، یا تلویزیونو روشن نمیكنم، یا روشنش میكنم و مستقیم میرم سراغ پیام نما! :|
تنها برنامه هایى كه میبینم اینا هستن: هوش سیاه، شعر یادت نره، برنامه ى سالومه جون، و چند تا از كارتوناى پرشین تون از جمله عشق زندگیم باب اسفنجى! :دى
وقتایى هم كه خیلى بیكار باشم باشگاه پرواز پیام نماى شبكه ى دو و باشگاه هم اندیشان پیام نماى شبكه 4 رو میخونم واسه وقت گذرونى! :|
در حالى كه تا یه سال پیش روزى شونصد تا سریال میدیدم فقط! :|



+ میرم و این بار شاید واسه همیشه! نمیدونم واقعا! :|


[ شنبه 1 تیر 1392 ] [ 21:29 ] [ شقا ] نظرات



      قالب ساز آنلاین