تبلیغات
#شقا_طوری - مطالب آذر 1391





#شقا_طوری

خزعبل نوشت هاى بى سر و ته ، با چاشنى جنون

1.اگه اینى كه الان باهاش میام وب، بهش میگن نت، پس اونى كه در چند هفته ى گذشته باهاش میومدم وب، بهش چى میگن؟!

2.اگه اونى كه در چند هفته ى گذشته باهاش میومدم وب، بهش میگن نت، پس اینى كه الان باهاش میام وب، بهش چى میگن؟!






+ توضیحات : در چند هفته ى گذشته، با اینترنت موبایل میومدم، و فقط اینجا میتونستم برم

+ فردا مجدداً رفتنى هستیم...

+ یلدا مبارك :)

+ برنامه ى علیخانى محشره :) حال كردم با اجراى بابك جهانبخش...من و بارون :)



21 دسامبر نوشت: خخخخخخخخخ! ساعت 4 صبح برق رفت، ولى ما هنوز زنده ایم
آى خندیدیم دیشب


دمت گرم نوستراداموس! مرسى كه موجبات خنده و شادى ما رو فراهم كردى!

موتوچكریم كه باعث شدى لااقل یك روز، از اینكه زنده ایم احساس سرخوشى كنیم




+ خداحافظ!
فعلاً...



[ پنجشنبه 30 آذر 1391 ] [ 19:24 ] [ شقا ] نظرات

سلام

ذوق نكنیدتا صبح جمعه بیشتر نیستم



این پست صرفاً جهت اعلام حضور است و بس

خوابم میاد حسش نیس بحرفم

فعلاً این نقاشى شایانُ (داداشمه) داشته باشید تا بعد!

5سالشه


نقاشى شایان-باب اسفنجى



+
یه چیز تو فلشم بود، میخواستم بذارم تو پست رمزدار، الان هر چى میگردم نیس! :|


[ چهارشنبه 29 آذر 1391 ] [ 23:39 ] [ شقا ] نظرات

اولش میخواستم با یه «خداحافظ» ساده قال قضیه رو بِكَنَم، ولى دلم نیومد! چون تكلیفم مشخص نیست. نمى دونم كِى دوبارم میتونم برگردم! دو هفته دیگه، دو ماه دیگه، یه سال، دو سال یا حتى سه سال دیگه! جَو نمیدم. واقعاً نمیدونم چه اتفاقى قراره بیفته...!! البته، شك نكنید كه این خداحافظى موقتیه و من برمیگردم:)

اَه! نمیدونم چرا هر كارى میكنم حرفم نمیاد! تا چند دقیقه پیش كُلى چیز میز تو ذهنم بودها! :D

بذا برگردیم به روز ساخته شدن این وب، شاید كم كم زبونم وا بشه!:D اولش من یه وب دیگه داشتم (دو جفت چشم به رنگ قهوه!). این وب دومم بود. همینجورى الكى ساختمش!:D اگه میدونستم یه روزى قراره این وب تبدیل به همه ى زندگیم بشه مطمئناً یه آدرس دیگه براش انتخاب میكردم!:D نمیدونم چرا همیشه این وبم از اون وب اولیه شلوغتر بود!!! واسه همین بود كه اون یكى كم كم به فراموشى سپرده شد!:D

بهترین خاطرات و بهترین روزاى زندگىِ من از 31 فروردین 91 تا به امروز رقم خورد!(همچین كهنه كار هم نیستیم ها!:D). شاید تو دنیاى واقعى، هیچوقت نمیتونستم انقدر شاد باشم، انقد بى بهونه بخندم، و اون نیشخند گنده همیشه رو لبام باشه! كنارِ شما، تازه میشم خودِ واقعیم! همونى كه دلم میخواد باشم. ولى تو دنیاى واقعى، خیلى چیزا هستن كه ازشون فرارى ام...

اگه میتونستم نَرَم، نمیرفتم. اگه یه راه چاره داشتم، خیلى چیزا رو عوض میكردم. ولى همچین چیزى ممكن نیست. لااقل نه به این زودى! یه چیزایى هست كه بعضى ها قدرت دركشو ندارن. واسه همینه كه دیگه نمیشه بیام. بیشتر از این توضیح نخواید ازم...

رفقا، عزیزاى دل من، دوستاى گُلم، قربونتون برم(بقیه: ببند دیگه!:D)! هیچوقت، هیچكدومتون از ذهن و قلبم محو نمیشین، چه اینجا باشم، چه نباشم. دوستاى عزیز من.....

صبى...ما كه حالاحالاها جدا نمیشیم!:D نزن رفیق!:D میدونى كه چقد مهمى برام! هیچوقت دیوونه بازیامونو یادم نمیره رفیق شانترمیخِ من!:D

مرى...كسى كه باعث شد نیشخند واسه همیشه تبدیل به امضام بشه، تو بودى!:D ینى من عاشق روحیه و اخلاقتم! همه جوره! قربونت رفیق:)

محى...از همون روز اول با هم صمیمى شدیم. چون واقعاً خیلى ماهى:) همه جوره برام یه دوست و یه خواهر واقعى بودى و هستى و مى مونى:)

پـــــــویــــــــا...خیلى خوبى! همین! هرجورى كه بخوام حساب كنم، آخرش به این نتیجه میرسم كه خوبى:) همیشه وبت برام معدن انرژى مثبت بوده!:D خوب بمون:) و ببخش اگه گاهى(!)، یه كم شیطونى كردم!:D

سهیل...همون مدت كوتاهى كه بودى، پر از خاطره هاى خوب بود برام:) امیدوارم هر جا كه هستى، موفق باشى و شاد:)

بهمن...یادم نمیاد كه تا حالا بهت گفتم یا نه. اینكه تو برام الگویى. توى همه چیز. بابابزرگ خوبم!:D از روزى كه اومدم وبت، به خاطر این روحیه ى بى نظیرت تحسینت كردم. برات آرزوى سلامتى میكنم. از ته دل!:)

زهرا(مانده)...خیلى ازت خوشم میاد!:D یه دونه اى دختر!:D نیشخندِ من، نثارِ تو باد!:D

مرضى جون...امیدوارم از خر شیطون بیاى پایین و وبتو برگردونى!:D ببین من با چه عذابى دارم اینجا رو میذارم و میرم!:D فراموش نكن ما رو:)

پرى...مامانِ نمونه!:D

بهار...خیلى وقت نیست كه میشناسمت، ولى خیلى دوسِت دارم:) :D

نازنین...[آرزوى خوشبختى و سلامتى] :)

سنگ صبور...مثل اسمت، سنگ صبورمى!:D هیچوقت نمیتونم محبتاتو اونجور كه باید جبران كنم. واسه هیچكس، تو خوبى و مهربونى كم نمیذارى:) فدات:)

مریم(پولك احساس)...كاش زودتر آشنا میشدم باهات! همین!:D

مژگان...خانوم هنرمند!:D تو و خواهرت واقعاً گُلین:) :*

باران(پر امید بى نیاز)...تا همین چند وقت پیش فكر میكردم لااقل یه 6،7 سالى از من بزرگتر باشى! خیلى پخته تر از سنت به نظر میاى:)

باران(youngest mathematician) و تبسم...وقتى بر گردید، احتمالاً من نیستم:( ولى فراموش نكنین منو!:D

تا به زودى و رویا...یه چیزى هست كه باعث میشه آدم از تهِ تهِ قلبش براتون احترام قائل باشه:) مهربون و آروم و صبور:) دوسِتون دارم:)

صبا(مزخرف نوشت...)...خوشبخت باشى همیشه:)))))))

و خیلیاى دیگه كه خودشون میدونن...:) به خدا انگشتام پكیدن!:D

اگه هركدومتون، به هر دلیلى خواستین وبتونو تعطیل كنین(زبونم لال!)، یه نشونى از خودتون برام بذارین. نمیخوام گمتون كنم! این نشونى میتونه آدرس خونتون باشه حتى!:D


هـــــــعــــــــــــــى خدا! یه جورى نوشتم كه جدى جدى باورم شده دارم میمیرم!:D من برمیگردم! گریه و زارى و ضجه و ناله و خودكشى و... راه نندازید! شگون نداره!:D

یه تذكر مهم! تولد من و تولد وبمو یادتون نره...وگرنه...دیگه دیگه!:D

در نبودِ من اینجا دعوا راه نندازید، میخوام وقتى برگشتم همتونو صحیح و سالم تحویل بگیرم! گفته باشم!:D

دوسِتون دارم از ته دل:)

امضا:‌


آخر شب نوشت: محى، صبى، پـــــــویــــــــا:) مرسى به خاطر امشب:) فراموش نمیكنم:)


[ شنبه 4 آذر 1391 ] [ 21:00 ] [ شقا ] نظرات

گوشیم افتاد تو سوراخ توالت!!! :|

كل زندگیم به -- كشیده شده الان :|

فقط یه نفر به من بگه چه جورى خشكش كنم؟؟
:|

روشن نمیشه لعنتى
:|



+خدایا! ...............
(خودت میدونى چى میخوام بگم! كلاً دست گُلت درد نكنه.)


بعداً نوشت: آخرین اخبار از گوشیم (رحمة الله علیه) »»» چند تا لكه ى قهوه اى درون قابش مشاهده شده!!!!
:| قهوه اى شدیم رفت :|

بعداًتر نوشت: روشن شد!! فقط الان انگار صفحش ابریه!
آب جمع شده تو قابش!


الهــــــــــــى شُكر!


جمع بندى نوشت: با اینكه این اتفاق حسابى اشكمو درآورد، ولى آخرش یه بهونه شد كه بعد از قرنها، از ته دل بخندم!!!




فرداش نوشت: گوشیم خشك شد!با الكل ضد عفونیش كردم

[ جمعه 3 آذر 1391 ] [ 20:06 ] [ شقا ] نظرات



      قالب ساز آنلاین