تبلیغات
#شقا_طوری - مطالب خرداد 1391





#شقا_طوری

خزعبل نوشت هاى بى سر و ته ، با چاشنى جنون

امروز مثلا اومدیم  بریم پیك نیك!من و مامانم و بابام و شایان(داداش كوچیكمه كه پنج سالشه). من كه دیشب تا ساعت 3 نصفه شب بیدار بودم صبح ساعت هفت و نیم با هر جون كندنى بود بیدار شدم!خلاصه ساعت 10 صبح راه افتادیم. آخه یكى نیست به ما بگه مگه فردا قراره قیامت بشه كه امروز پاشدین رفتین بیرون؟!به خدا هوا گرم بودا! همین كه ما نیت كردیم بریم بیرون بارون اومد سیل، هوا هم شد یخبندون!

حالا اینا به كنار! اولش میخواستیم بریم لاویج
، بعدش قرار شد بریم یه جایى نزدیك متل قو، صبح تصمیم گرفتیم بریم جاده معدن، رفتیم دیدیم جاده معدن به درد نمیخوره تو اون هوا، قرار شد بریم ویلاى خالم اینا! بعد یهو نظرمون عوض شد رفتیم پارك جنگلى سیسنگان! دیدیم اونجا ماشالا هواش از همه جا افتضاحتره نمیشه پیاده شد!(ولى با این حال بازم شلوغ بود!). دوباره تصمیم گرفتیم بریم ویلاى خالم اینا كه خودشون تهرانن! زنگ زدیم هماهنگ كردیم كلید رسید به دستمون و ماجرا از اینجا شروع میشه كه ما رسیدیم اونجا...

چادر زدیم رو سكوى كنار دریا! بارون از هر طرف میومد تو چادر به اصطلاح ضد آبمون!حالا مونده بودیم چه جورى كباب درست كنیم! چترم نداشتیم بدبختى!بابام با هزار زور و بلا خودشو رسوند به باربیكیو و قشنگ موش آب كشیده شد!منم كه بدجور گشنم بود كبابه رو با اشتها زدم تو رگولى دیگه واقعا داشتیم غرق میشدیم!سریع چادرو جمع كردیم رفتیم تو ماشین! با مانتوى از دهن گاو دراومده و موهاى وزوزى و لباس خیس (من زیاد خیس نشدم) دست از پا درازتر به خونه برگشتیم!

نتیجه ى اخلاقى:


[ دوشنبه 29 خرداد 1391 ] [ 21:43 ] [ شقا ] نظرات

سلام خوفین؟!
این امتحناى لعنتى بالأخره شرشونو كم كردن خلاص شدیم! امسال از همیشه خسته كننده تر شده بود
خداییش این یه ماهه خیلى محرومیت كشیدم! شارژ اینترنتم كه قربونش برم قبل امتحان ته كشید و عمرا اگه فصل امتحانا شارژش میكردن! از نت كه دور بودم لااقل دلم خوش بود بشینم 4تا رمان بخونم! مدتى به همین منوال گذشت تا اینكه یه روز صبح چشامو وا كردم دیدم بلللههههههههه...
كیس عزیزم سر جاش نیست!بابام برش داشته بود كه ببره ویندوزشو عوض كنه اونم بى خبر! (حالا بماند كه با همون وضعیت قبلیش برگشت خونه!)

از اون روز به بعد سرگرمى كلا فرت! ولى امتحانا رو كه انصافا عالى دادم! چهارشنبه مدرسه جشن داریم میرم شاهكارمو تحویل میگیرم! مطمئنم بیسته!

خلاصه تو این یه ماهه فشار عصبى روم بود در حد همین لیگ برتر خودمون!

سر آخرین امتحان كه شیمى بود دیگه واقعا كم آوردم شب قبلش نشستم زدم زیر گریه!من توى تمام زندگیم از یه نفر بیشتر از همه متنفر بودم! معلم ادبیات دیوونه ى دوران راهنماییم كه بدجور تعطیل بود! (سال اول و سوم راهنمایى معلممون بود).
ولى الآن اعتراف میكنم یكى دیگه  رو دستش بلند شده و اونم همین درس مزخرف و لعنتیه: "شیمى!" با معلمش مشكلى ندارم مشكل من خود درسشه!هرچند همیشه نمره هام عالى بودن ولى واقعا ازش متنفرم. حاضر بودم تا آخر تابستون هرروز برم امتحان بودم ولى امتحان شیمى ندمبا كلى ترس و لرز رفتم امتحان دادم و تا جاییكه میدونم بیست و پنج صدم غلط دارم كه معلم گفت اگه تنها غلطم همین باشه بهم نمرشو میده!

عجب آدمى هستم من! این همه غر میزنم بعد میرم بیست میگیرم! خدا شفام بده!
خدایا هرچى شیمى و شیمیدانه از روى زمین محو بگردان! تو رو جون فرزاد!


[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 20:40 ] [ شقا ] نظرات



      قالب ساز آنلاین