تبلیغات
#شقا_طوری - مطالب اردیبهشت 1391





#شقا_طوری

خزعبل نوشت هاى بى سر و ته ، با چاشنى جنون

  میخوام یكى ازخاطرات شیرین دوران طلایى سال اول دبیرستانم(یعنى همین امسال) رو براتون تعریف كنم

زنگ زبان فارسى بود و دبیر محترم قبل از تدریس درس جدید از ما پرسید از درس قبل سؤالى دارید یا نه؟اینجانب هم خیر سرم سؤال داشتم!دستمو بلند كردم و سؤالمو پرسیدم(سؤالش زیاد مهم نیست).وقتى معلم داشت جواب میداد همكلاسى هاى محترم تر از خودم()شروع كردند به انجام عمل شایسته و به جا و صدالبته مقدس به اصطلاح فك زدن!صداشون بلند بود ولى نه در حدى كه صداى معلم به من نرسه!
تازه با وجود اینكه منم ته كلاس نشسته بودم!معلم كه دید اینا ساكت نمیشن بعد از دادن جواب سؤالم تیریپ مامان بزرگى برداشت و شروع كرد به نصیحت كردن!لپ كلامش این بود كه شما انقدر سروصدا میكنین دوستتون صداى منو نمیشنوه و از این حرفا...چند دقیقه نطق كرد و بعدش رو كرد به من و ازم پرسید(كه اى كاش نمیپرسید!): مگه اینطور نیست شقایق؟(منظورش این بود كه مگه این درست نیست كه تو جواب سؤالتو خوب نشنیدى؟). منم كه جوابو خوب شنیده بودم یهو تیریپ صداقت برداشتم() و بدون توجه به نطق طولانى معلم كه مسلما بعدش ازم انتظار داشت حرفاشو تایید كنم با چهره اى سرشار از صداقت و یه دونه از اون لبخنداى ملیح مخصوص خودم() تو چشماى معلم زل زدم و با همون لبخند زیبا و خجسته گفتم: "نه!"
یعنى در عرض كمتر از یك ثانیه كلاس تركیده بود از خنده!خداییش  اگه اون لحظه شما هم تو اون جو قرار میگرفتین منفجر میشدین!مطمئنم اون لحظه كل كلاس داشتن به جونم دعا میكردن!معلم بیچاره مونده بود چى بگه!طفلك كه حسابى تو ذوقش خورده بود خیلى به روى خودش نیاورد و وقتى كلاس تقریبا آروم شد گفت بریم سراغ ادامه ى درسمونمنم همچنان در عجب و شگفتى بودم از این حركت خودم

ولى افتخاراتى كه بعدش نصیبم شد رو هرگز فراموش نمیكنمتا چند روز بعد بین بچه ها به "نه گوى كلاس" معروف بودم و كلى بهم تیكه مینداختنمن شده بودم قهرمانى كه در شرایط بحرانى به دادشون رسیده بودم!با اینكه اون روز واقعا بدون فكر این حرفو زدم!

اینا رو گفتم صرفا جهت اطلاع شما تا آگاه باشید كه من چه آدم صادق و راستگویى هستم!
ایول به خودم


[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 22:03 ] [ شقا ] نظرات

میخوام یه چیزى تعریف كنم ولى حال نوشتن ندارم!

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 18:35 ] [ شقا ] نظرات

اصلا اعصاب مصاب ندارم!امروز معلم عربى گرامیمون خونمو به جوش آوردهرچى صداش میكنم، خودمو تیكه پاره میكنم انگار نه انگارنمیشنوهمیخواستم بهش بگم لا اقل یه درس از این امتحان كوفتى سه شنبه رو كم كنه. سرشم بلند نكردكلا توى كلاس ما به غیر از ردیف جلو بقیه وجود خارجى ندارنیه مشت خل و چل خرخون چاپلوسنحالا خوبه تنها معدل 20 كلاسمون من بودم. معلم یه سؤال پرسید، اول از همه من جواب دادم اونم با صداى بلند! ولى طبق معمول سرشو بلند نكردچند ثانیه بعد یكى از خرخوناى ردیف جلو جواب داد اونوقت مثل اینكه تازه خانوم پنبه رو از گوششون درآوردناز عصبانیت قلبم درد گرفته بوددوباره آخر كلاس كلى حنجره مو پاره كردم تا ازش بخوام یه درسو حذف كنهبه زور سرشو بلند كرد و یه جواب مختصر و مفید بهم داد و شروع كرد به ور رفتن با وسایلشنتیجه هم اینكه سه شنبه با وجود این همه بدبختى كه رو سرمون ریخته 5 درس امتحان میدیم، و با خرخوناى محترم كلاسمون تا آخر عمر به خوبى و خوشى زیر یه سقف زندگى میكنیمپیر شیم به پاى هم!ایشالا!
زندگیه ما داریم؟والللللاا!

[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 13:44 ] [ شقا ] نظرات



      قالب ساز آنلاین