تبلیغات
#شقا_طوری





#شقا_طوری

خزعبل نوشت هاى بى سر و ته ، با چاشنى جنون

چشماتو بستى، بغض كردم
چشماتو وا كردى، دلم ریخت
تا اخم كردى، اشكم اومد
رفتى كه برگردى، دلم ریخت
هر بار با من قهر كردى
قرصاى اعصابم عوض شد
اونقدر خوابت دیدنى بود
كه ساعت خوابم عوض شد
شاید منو دیوونه كردى
كه عاشق این حال و روزم...


+ رستاك حلاج <3








نسل نوشت :| : « مكالمه ى پدر و دختر »


25 سال پیش مثلاً، ساعت 7 صبح :

خوب خوابیدى دخترم؟!! :))
 بله پدرم ^_^


امروز، ساعت 7 صبح :

+ خوابیدى دخترم؟! :|
نع :|



مفهوم شد یا بیشتر بشكافم؟! :|


[ سه شنبه 28 مرداد 1393 ] [ 20:53 ] [ شقا ] نظرات

[پوزخند]

...

هه!


[ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 17:48 ] [ شقا ] نظرات

چن شبه شبا كلاً نمیخوابم!
و تا 6،7 صبح به كارهایى از این دست مشغول میشم :)))


مثلاً دیشب اینو (my hand) این شكلى كردم با cymera جونم :))






اولین عبارتى رو كه اومد تو ذهنم نوشتم روش :دى





+ شب زنده دارى خوبه!!



+ بى ربط نوشت : اشكالى داره به عكس كسى بخندیم؟! نداره؟!
میشه؟! یه ذره؟؟؟!
آخه خنده ى تمسخر آمیز نه كه!! ذوق آمیز!! :))






+ بعداً نوشت : لینكستان (دوستان لپ كشانى) اینطورى بهتر شد نه؟!









+ خنده نوشت :
(مربوط به علوم تجربى اول راهنمایى) :))))))
سه ساعته دارم قهقهه میزنم :)))))
« دماپا چیست؟ دماپا باعث میشود ما دماى پاى خود را بفهمیم :)))) »
هر جمله‌اش یه ماجراییه واسه خودش :|  
انصافاً نبوغ میخواد این جوابها :| اینا كجاى این مملكتن كه تا حالا ناشناخته موندن؟! حیفه :| :| :| :|    

+ این ورقه ى امتحانى مال من نیست! مال یه بنده خداییه! من در حین وبگردى پیداش كردم :|
منبع : پیج شانتاژگر :|



[ شنبه 25 مرداد 1393 ] [ 15:40 ] [ شقا ] نظرات

دیشب خواب دیدم یه هواپیما سقوط كرد :|

امروز صبح واقعاً یه هواپیما سقوط كرد :|


اگه نمیترسیدم ریا بشه میتونستم الان ادعاى پیامبرى كنم مثلاً :|





[ یکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 14:21 ] [ شقا ] نظرات

|: ... feeling .... nothing


[ یکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 02:07 ] [ شقا ] نظرات

سه چهار سالم كه بود یه عروسك داشتم. هنوزم دارمش. (ایناهاش). یه كفشش گم شد. كلى گریه كردم به خاطرش. خیلى دوسش داشتم آخه. همه جا باهام بود. نمیدونم بالاخره كفششو پیدا كردم یا نه.
از اون به بعد گریه هامو پشت اون عروسكه قایم میكردم. هر وقت دلم میخواست گریه كنم و نمیخواستم كسى بفهمه چرا، بغض میكردم، لب و لوچه ام آویزون میشد و اشكام میریخت بیرون. میگفتم "چرا كفش عروسكم گم شــــد؟؟؟"
مثلاً یكى از دفعاتى كه یادمه خیلى دلم هواى كفش عروسكمو كرد، موقع عمل آپاندیس بابام بود.
بعد دیگه اینكه بد خواب بودم بچگیام. جیغ جیغ میكردم. با ماشین میبردنم بیرون دور میزدن كه بگیرم بخوابم.
تازگیا خوابیدنم سه حالت داره! یا قبل خوابیدن گریه میكنم، یا در حین خوابیدن كابوس میبینم، یا بعد بیدار شدن گریه میكنم. كه البته این حالت ها ممكنه هر سه تاش با هم تو یه شب اتفاق بیفته! یا دو تاش با هم! حالا اگه بخوام كل حالتا رو حساب كنم باید از اصل ضرب استفاده كنم ینى؟! :| اصن نمیشه اصل ضرب تو كنكور نیاد؟! بدم میاد ازش آخه. كلاً از ریاضى سال دوم خوشم نمیاد. از آخراش مخصوصاً. غیبت داشتم اون آخرا. همون تركیبات و اینا. معلممونم خیلى بیخود بود. از حسابانم خوشم نمیاد. معلممون خوب بوده ها! ولى حسابان كلاً درس بیخودیه. زیادى بزرگه. سر امتحان نهایى تا پاى مرگ رفتم. گند زد به تولدم. عوضى. مثلاً من این همه فرمول مشتق و مثلثات و تابع و دنباله و این آت آشغالا رو حفظ كنم كجاى دنیا رو میخوام بگیرم با اینا؟! بدم میاد خب. از درس بدم میاد كلاً. خنگ نیستم. بدم میاد. حالا چه درس بخونم چه درس نخونم تهش بالاخره یه آشپزخونه اى هست كه باید اوقاتى از شبانه روزمو توش سپرى كنم :| خنگ نیستما! خنگ نیستم اصلاً. ولى تو آشپزخونه از یه حلزونم بى دست و پا ترم :| مثلاً من تا الان كبریت روشن نكردم با 17 سال سن. هیچوقت كبریت دستم نگرفتم به نیت روشن كردنش. از فندكم یه كم میترسم. از گاز هم همینطور. ولى گاز روشن كردم. فندكم همینطور. تنها غذایى كه پختم یه مشت سبزى خوردن آش و لاش بود كه از باغچه ى مادرجونم كندم. البته از اولش آش و لاش نبوده ها! تروتازه بودن طفلیا. بعد از اینكه من ریختمشون تو آب جوش و یه مشت سبزى خشك و آت آشغال قاطیش كردم و افتادم به جونشون و همشون زدم یه كم آش شدن طفلكیا. بعدم خوردمشون. خودم فقط. سبزیجات بود دیگه. نمیمردم كه. حالا درسته طعم آنچنانى نداشت ولى ظرفش خوشگل بود خب.
تو ورزشم یه كم خنگم. تو آدرس یاد گرفتنم همینطور. آخه حواسم نیس به هیچ جا. یه مسیرو صد بار برم شاید از رو عادت تو ذهنم بمونه مثلاً. ولى اگه به یكى بخوام آدرس بدم طرف اگه خیلى بى اعصاب باشه میزنه تو دهنم. حق میدم. خودمم اعصاب ندارم. درك میكنم. اعصاب درس خوندنم ندارم مخصوصاً تو تابستون. ساعت خوابم كلاً چرخیده. حسش نیست بخونم كه. تازه استرسم ندارم واسه كنكور. همه رو نذاشتم واسه شب كنكور كه. من باهوشم. زود یاد میگیرم. اگه خنگ بودم كه شاگرد اول نبودم همش. مثلاً واسه امتحان پیشرفت تحصیلى هیچوقت نمیخوندم. ولى همش رتبه میاوردم تو شهر. تو دخترا اول بودم. بقیه اى كه میخوندن نه. یا مثلاً سال دوم كه بودم یه شب زده بود به سرم اعصاب نداشتم شیمى بخونم. حالم خوب نبود. فرداش سه فصل امتحان داشتیم. من یه فصلو خونده بودم اونم دست و پا شكسته. اولش نمیخواستم برم مدرسه. ولى رفتم. بعد به معلم گفتم من نتونستم بخونم. چون درسم همش خوب بود معلم چیزى نگفت. گفت اشكال نداره. گفت حالا بشین با بچه ها امتحان بده. نمرتو تو دفتر وارد نمیكنم. امتحان دادم. تنها نمره ى 20 كلاسو من گرفتم! بعدش هیچكدوم از بچه ها باور نمیكردن كه من نخونده بودم واسه امتحان. به درك كه نمیكردن. اونا خنگــن. اگه خنگ نبودن باید شعورشون میرسید كه من وقتى با اون اعصاب داغون و چشم گریون اومدم مدرسه و رفتم با معلم صحبت كردم، حتماً دلیل داشتم. دِ آخه گوسفندا! من اگه درس خونده بودم چه دلیلى داشت خودمو بكشم كه امتحان ندم؟! چرا باید الكى خودمو جلوى معلم ضایع میكردم با این كار؟! خب واقعاً نخونده بودم دیگه. خیلى هم بدم میاد از این آدمایى كه میان مث سگ دروغ میگن درس نخوندیم در حالى كه روز قبلش مث خر افتادن رو كتاب. از آدمایى هم كه فكر میكنن من یه همچین آدم دروغگوى پستى هستم بدم میاد. كلاً بـــدم میاد.
من خیلى تیزهوش نیستم حالا. در حد یه آدم معمولى. ضریب هوشیم 107ه. (تو اینترنت یه تست استاندارد تعیین ضریب هوشى دادم). ولى همه چیز به اون عدد نیست كه. كلاً گیراییم بالاست. تو همه چى. نه فقط درس. چشمامم خوشگله. ربطى نداشت. همینجورى گفتم. چشمام یكى از اون چیزاییمه كه دوسشون دارم. تو آینه محوشون میشم گاهى. خود شیفته نیستم. چشمامو دوست دارم فقط. از حالت لبامم خوشم میاد. اگه نازك و بى حالت بود خیلى حرص میخوردم واقعاً. ولى خوبه. نگار میگه تو عكسا كلاً لبى! :دى البته افزون بر اینكه كلاً لپ هم هستم! :| :دى باحاله قیافم. ولى با مقنعه و لباس مدرسه دست كمى از هیولا ندارم. عب نداره. یه سال دیگه باید اون آشغالو تحمل كنم همش. ولى راستى مقنعه، دانشگاه... پوووووووووووف :|
روزى هزار بار لعنت میفرستم به اون احمقى كه این پوشش مسخره ى مقنعه رو اختراع كرده. خاك تو سرش واقعاً. بیشعور كم عقل. اصلاً بى عقل. الاغ خنگ. خلاقیت كوفتیتو میذاشتى یه روش خلاقانه واسه قطع كردن جفت دستات ابداع كنى خب. همچین كه اسمت تو تاریخ ثبت بشه. گاو.
استرس كنكور ندارم اصلاً. یه بار گفتم. ولى بازم باید میگفتم. آخه خیلى بى استرسم. خیلى ریلكسم. تصمیم دارم از شنبه شروع كنم به خوندن مثلاً. درساى سال دومو. یه هفته ادبیات و دینى، هفته ى بعدش هندسه و آمار، هفته ى بعدش شیمى سال دوم و سوم. حتى كتابامو هم به ترتیب برنامه ى خوندنشون چیدم رو همدیگه. كه زحمتم نشه مثلاً روز اول درس خوندنم برم كتاب دینى رو از اون زیر بكشم بیرون. سخته دیگه. انرژى آدمو میگیره. ینى میخوام بگم اینجورى ام كه همه چیم رو برنامه س. رو حساب كتابه. فكر شده س. نخندیـن. عه.
حالا یا این شنبه یا شنبه ى دیگه شروع میكنم. چیزى نیست كه بلد نباشم. یه نگاه بندازم یادم میاد. بعدشم، تست زدن كه كارى نداره. تست زدنم خوبه خدا رو شكر. درساى اختصاصى رو یه كم مشكل دارم فقط. البته شیمى رو نه! ریاضى رو بیشتر مشكل دارم. یه كمم فیزیكو. ولى به عنوان كسى كه اصولاً هیچوقت اهل كتاب تستاى جورواجور نبوده همیشه تو تست زدن نتیجه ى خوبى گرفتم. زود دستم اومد قلقش. با اینكه درسى نخوندم واسش. كلاً خیلى زور داره آدم صبح تا شب بشینه تست بزنه :| تست زدن عربى حال میده ولى. عربیم خیلى خوبه. دوسش دارم. روحیه میده بهم.
یه مدتم فكر میكردم جغرافیا جزو درساى عمومى رشته ى ریاضیه تو كنكور. عزا گرفته بودم. معلممون مجبورمون میكرد كلمه به كلمه ى كتابو بخونیم. البته استان شناسى رو خودش سوال درمیاورد از بعضى جاهاش. ولى كل كتاب جغرافى ایران رو حفظ بودم. واسه امتحان ترم مُردم واقعاً. بعد كه فهمیدم جغرافیا اصلاً تو كنكور نیست :| آخه اون معلمو بگم خدا... :| اگه تو كنكور نبود چرا ما انقد خودمونو كشتیم واسش؟! ساینا (تو لینكامه) میگفت به ما اصلاً كتاب جغرافى رو درس ندادن. اى خدااااااا :| از جغرافى متنفر بودم همش. كلاً تحت ستم بودم من.
مهدكودك میرفتم. یه بار یه جشنى داشتیم. میخواستیم بریم راهپیمایى. روز جهانى كودك بود شاید. ولى نه! فكر كنم آخراى سال بود. روز جهانى كودك كه 16 مهره! آخه من اوایل سال، قبل از اون مهد كودكه، یه مهدكودك دیگه میرفتم. جریان عوض كردن مهدكودكم این بود كه یه بار تو حیاط بودم داشتم رد میشدم تاب خورد بهم افتادم زمین. از این تاب دو نفره ها كه وسطش یه میله داره دو طرفش دو تا جاى نشستن داره روبروى همدیگه. یه همچین شكلى تقریباً. خلاصه. افتادم و لباسام خونى شد. خیلى بد گریه میكردم. مامانم زود اومد. دیگه نرفتم اون مهدكودك. رفتم یه جا دیگه. خب اون تابه واقعاً خطرناك بود واسه بچه هاى اون سنى. حواسشون نیست میزنن داغون میكنن همو. مث من كه داغون شدم و لباسم خونى شد. لباسم بنفش بود. یادمه. بعد از اون اتفاق اون تابه رو غل و زنجیر كردن. دیگه كسى ازش استفاده نكرد. سال بعدش دوباره همونجا رفتم آمادگى (همون پیش دبستانى دیگه). اونجا دیدم كه بستن تابه رو. فقطم به خاطر من. چون من اذیت شده بودم. ینى من باعث شدم ببندنش. به خاطر من اون كارو كردن. خیلى خوبه كه به خاطر تو یه كارى رو بكنن. چون تو ناراحت شدى، اذیت شدى، به خاطر تو یه كارى رو بكنن یا یه كارى رو دیگه نكنن. وقتى بهشون بگى، یا حتى اگه بهشون نگى، خودشون بفهمن و به خاطر تو انجامش بدن. حس خوبیه. حالا هر كارى. هرچقدر كوچیك. ولى حس خوبیه كه بدونى «مهمه» كه تو اذیت نشى. ولى اینكه بگى و گوش نكنن، خب خوب نیست دیگه. این یكى حس خوبى نیست. مثلاً به وضوح به یه آدم خیلى نزدیك، یه دوست خیلى خیلى نزدیك كه خیلى هم دوسش دارى و مثلاً دوسِت داره بگى «وقتى این كارو میكنى من از این كارت اذیت میشم. لطفاً، به خاطر من، دیگه انجامش نده». خیلى خوبه كه گوش بده. وظیفش نیست. البته كه نیست. ولى خب دوستته. بهترین دوستت مثلاً! دوستا حق دارن اینو از هم بخوان. خیلى خوبه كه ازش بخواى و گوش بده. ولى اگه گوش نده ناراحت میشى خب. خیلى زیاد. ممكنه عكس‌العملاى بدى هم نشون بدى حتى. كه اونو ناراحت كنه. ولى انصاف نیست واقعاً. انصاف نیست كه همدیگرو ناراحت كنیم.
داشتم میگفتم. یه جشنى داشتیم. میخواستیم بریم راهپیمایى. مناسبتشو بیخیال. صبح سرویس اومد دنبالم. من لج كردم نرفتم. میخواستم با مامانم برم. با مامانم رفتم. ولى دیرتر از بقیه رسیدم. بچه ها لباس محلى پوشیده بودن. خوشگل بود لباساشون. ولى من دیر رسیده بودم. دیگه واسه من لباس نبود. خیلى غصه خوردم واسش. فقط صورتمو نقاشى كردن. با همون لباس فرم مهد. لباساشون خوشگل بود. همه ى دخترا لباس محلى داشتن. لباس من فرق میكرد. سیاه سفید بود. اونا رنگى رنگى بودن ولى. اصن خوش نگذشت بهم. اون رنگا رو هم مامانم به زور شست از رو صورتم. دردم اومد.
موهامو هیچوقت خیلى بلند نكردم. بلندترین اندازه ى موهام تا یه وجب زیر گردنم بوده. بچه كه بودم مامانم همش میبرد كوتاه میكرد. بزرگ كه شدم خودم همش دلم میخواست كوتاه كنم. بعد كه كوتاه میكردم دلم میخواست بلند كنم. یه كم كه بلند میشد باز میرفتم كوتاه میكردم. تنوع طلبم. خردادیا اینجورى هستن. تنوع طلب و چند شخصیتى. یه روى خشن دارن، یه روى شاد، یه روى آروم، یه روى مهربون،... منم خردادیم دیگه. الانم موهام كوتاهه. مدلشو دوست دارم. اگه بذارم همین مدلى بلند بشه خیلى خوشگل میشه. ولى خب.. اگه بذارم!!
بچه بودم دوس داشتم موهام بلند باشه. تو پیش دبستانى یه دختره بود موهاش خیلى بلند بود. ازش خوشم اومد. اسمش نیلوفر بود. جنوبى بود. بندرعباس. سال بعدش رفت همونجا. بانمكم بود. سبزه! من به خاطر موهاش باهاش دوست شدم. بلند و سیاه بودن موهاش. تو سرویسم با هم بودیم. چرت و پرت میگفتیم تو ماشین. بعد اینكه من كلاه شالگردن خریدم اونم رفت خرید. مال من زرد بود. یه قرمزشم داشتم. مال اون قهوه اى بود. توپ توپى داشت روش. شالگردنش خیلى كوچولو بود. به درد نمیخورد اصلاً!
یه بارم به یكى از پسراى كلاسمون گفتم خوك. مستقیم نگفتما! عكس خوك تو كتاب زبانمون بود. خوك و خرس و اینا. یكى از بچه ها گفت مثلاً این خرسه، فلانیه. یا این خرگوشه، فلانیه! (حالا یادم نیست كتابه خرگوش داشت یا نه! مثلاً). منم گفتم این خوكه هم عمیده. (اسم پسره عمید بود. تپل بود). خود عمید هیچى نگفت. داشتیم شوخى میكردیم خب. ولى همون دختره كه به یكى دیگه از بچه ها گفته بود خرس، چغلى منو پیش مربى كرد. به مربیمون گفت: «شقایق به عمید گفت خوك!». مربى دعوام كرد.
دختره ى فضول. خب به تو چه؟! خودتم به یكى دیگه گفتى خرس. جفتشون حیوونن دیگه. من چون اون خوكه بانمك و تپل بود گفتم اون عمیده. لااقل یه ربطى داشت تشبیهم. دختره ى مزخرف. اون موقع خجالتى بودم. خیلى خجالتى. وگرنه میكشتمش. الان اگه كسى حقمو بخوره دو حالت داره! یا كلاً مادرشو به عزاش مینشونم، یا اول مادرشو به عزاش مینشونم بعدم دیگه محل سگ نمیذارم بهش! انتقامجو شدم. میدونم اگه سیاستمدار میشدم آدم خیلى خطرناكى میشدم. مث هیتلر شاید. میخوام بگم پتانسیل اینو دارم كه هر كسى رو كه از نظر خودم اونقد عوضى و خنگ و بى عقله كه حق زندگى نداره، بكشم. ولى الان كه سیاستمدار نیستم، آدم نمیكشم. اصن دلم نمیاد. سیاستمدار بودن آدمو میتونه خیلى بى رحم كنه. خصوصاً آدمى رو كه پتانسیلشو داره. یكى مث من. پس سیاستمدار نمیشم. خطرناكه واسه نوع بشر.
آمادگى كه میرفتم مامانامون باید هر هفته تو دفترچمون مینوشتن كه ما بچه ى خوبى هستیم یا نه. این كه رفتارمون تو خونه چه جوریه و اینا. همه مینوشتن بچه ى ما خیلى خوبه. و خیلى ملایم عیباشو گوشزد میكردن اون وسط. میدیدم كه همه ى بچه ها تشویق میشن. ولى مامان من همش بد مینوشت ازم. همش مینوشت شقایق دختر بدى است. منم میدونستم. خوندن بلد نبودم ولى میدونستم. هر وقت موقع خوندن دفترچه ها میشد، به مربیم میگفتم مامانم این هفته چیزى ننوشته. دروغ میگفتم. آخرش یه روز مامانم به مربیم گفت. مربیم صبح كه رفتم سر كلاس، بهم گفت كیفمو بدم بهش. یادداشتا رو خوند خودش. بعد با صداى بلند رو به بچه ها گفت «بعضیا مامانشونو اذیت میكنن» و... از این حرفا.
آخراى سال تحصیلى یه جشن داشتیم. همون سال كه آمادگى میرفتم. دو تا نمایش باید اجرا میكردیم. یه سرودم بود. واسه انتخاب تكخون گروه سرود تست دادن بچه ها. من خجالت میكشیدم بلند بخونم. انتخاب نشدم.
دوست داشتم تو گروه نمایش اصلیه باشم. نقش اولش همون پسره، عمید بود. فكر میكنم! :دى مربیمون گفت دوست دارى عروس بشى؟! من دوست داشتم. گفتم آره. عروس هیچ دیالوگى نداشت. فقط آخر نمایش با لباس عروس میومد با عمید ازدواج میكرد :دى یه آهنگم پخش میشد. من اون لباس عروسو میخواستم. دختر كوچولو بودم دیگه. اون لباسه هم خوشگل بود. میخواستم بپوشمش. همین. ولى نمیدونم چى شد كه نقشو دادن به یه دختر دیگه. سفید و بور بود. خوشگل كلاس. اسمش سروناز بود. اون موقع فیلم كلاه قرمزى و سروناز تازه اكران شده بود. ما هم از طرف مهد رفته بودیم. بستنى هم بهمون دادن. تو كلاس هى واسه سروناز میخوندیم : سرتو بالا كن سروناز، كوچه رو نگاه كن سروناز...
سروناز خیلى كم حرف و ساكت و خجالتى بود. از منم كم حرف تر بود. من اون وقتا كم حرف بودم.
آخرش نقش گل میخكو دادن به من. تو یه نمایش دیگه. یه شعر باید میخوندم. اولش اینجورى بود : «من گل میخك هستم، خیلى خوش هیكل هستم...»
سال اول ابتدایى واسمون جشن باسوادى گرفتن. مسلماً آخر سال!! از طرف اداره. همه ى مدارس بودن. یه سرود با بچه ها تمرین كرده بودیم. منم یه دكلمه قرار بود بخونم راجب معلم. اوایل مراسم برق سالن رفت. تاریك شد. ولى چون روز بود نور میومد تو سالن. تاریكى محض نبود. قرار شد من برم دكلمه رو بخونم كه برنامه متوقف نشه. بعد كه برق اومد دوباره بازم برم بخونمش. رفتم تو تاریكى خوندم. «معلم مهربان من/ستاره ى آسمان من/همیشه در روح و جان من/تو نور ایمانى/تو نور ایمانى/تو در محبت یگانه اى/در قلب من جاودانه اى/ همیشه میمانى/همیشه میمانى». همین بود فكر كنم. همینقدر كوتاه. اگه چیزى رو جا ننداخته باشم. بعد كه برق اومد، دیگه صدام نكردن كه برم بخونمش. با اینكه گفته بودن صدام میكنن. هى از اول برنامه تا آخر برنامه میگفتن بچه هاى شاهد، بچه هاى شاهد... :| یه عالمه برنامه اجرا كردن اونا. پارتى بازى. وقتو گرفتن نشد ما بریم سرودمونو اجرا كنیم. خیلى بدم اومد ازشون. از بچه هاى شاهد و اون مجریا. یه كینه ى كودكانه ى خیلى قوى. تازه آخر برنامه یكى از مجریاى عوضى برنامه برگشت گفت: «بچه هاى شاهد كه یه عالمه برنامه داشتن! برنامه هاشون تموم شد؟!». عجب رویى داشت آشغال. ما اون همه تمرین كرده بودیم واسه سرودمون. بیشعورا. خوش نگذشت بهم.
یه مسابقه ى ماست خورى هم برگزار كردن واسمون. شانسى چند تا شماره اسم بردن تا بچه هایى كه شمارشون اون بود برن بالا واسه مسابقه. شماره ى منو نگفتن. ولى مامانم و معلمم گفتن بدو برو بالا. من گفتم شماره ى منو كه نگفتن! معلمم گفت اشكال نداره! برو! رفتم. یكى دیگه از دوستامم كه شمارشو نگفته بودن رفت. اون تونست شركت كنه. كسى نفهمید. ولى تا من رفتم بالا شمارمو پرسیدن. گفتم. فرستادنم پایین. ولى اون یكى دوستمو نفرستادن. گیج شده بودم. فكر كنم همون دوستم اول شد.
اصلاً بهم خوش نگذشت. جایزه هم بهمون دادن. یه قاب عكس. دوست نداشتم. خوشگل نبود واسه من. بچه ى اول ابتدایى قاب عكس میخواد چیكار؟! مث اینایى كه میرن تولد بچه كوچولوها، واسه مامانشون پارچ و لیوان كادو میبرن! اه.
یه بارم خیلى كوچولوتر بودم. مهد نمیرفتم هنوز. شایدم میرفتم. نمیدونم. با دو تا از خاله هام رفتم دریا. خونمون نزدیك دریا بود. الانم هست. من از آب خیلى میترسیدم. الانم میترسم. سوم ابتدایى كه بودم رفتم كلاس شنا، ولى انقدر از آب وحشت دارم نتونستم شنا یاد بگیرم. رفتیم لب دریا با هم. اونا نزدیك آب راه میرفتن. من دنبالشون میدویدم. گریه میكردم. میترسیدم. محلم نذاشتن. خندیدن به ترسم. تا برگردیم خونه گریه كردم. یه صحنه هاى گنگى یادمه از اون روز. مامانم دعواشون كرد.
سوم ابتدایى بودم. یه بار نمیدونم سر چه موضوعى بابام تو خیابون یه حرفى بهم زد ناراحت شدم. اومده بود مدرسه دنبالم. جلوى یكى از بچه ها اینو بهم گفت. حس تحقیر شدن داشتم. رفتم خونه تمام روز گریه كردم. اونقدر گریه كردم كه از گلوم خون اومد. شدیدترین گریه ى عمرم بود.
چهارم ابتدایى بودم. پیش یكى از بچه ها مینشستم. یه روز اومدم دیدم یكى دیگه اومده نشسته جام. شاگرد تنبل كلاس. پردیس. خیلى هم پررو بود. جاى من نشسته بود. گفتم پاشو، پا نشد. به بغل دستیم گفتم بلندش كنه، گوش نداد. گفت «دوست داره اینجا بشینه دیگه! من چیكار كنم؟!». رفتم یه جا دیگه نشستم. پیش یكى دیگه. اونم بعد از چند روز گفت برو برگرد سر جات. من میخوام تنها بشینم. آخرش برگشتم سر جام. پردیس رفت. خیلى حرص خوردم.
دوم راهنمایى بودم. مدیرمون بد اخلاق بود. بد اخلاق كه نه! الكى سخت میگرفت بهمون. یه روز اومد سر كلاس، جاى چند تا از بچه ها رو عوض كرد. چون دلش میخواست. فقط چون دلش میخواست!! همین. اخلاقشم جورى بود كه اگه جاى كسى رو عوض میكرد دیگه عمراً میذاشت برگرده سر جاش. از كلاس رفت بیرون. نفس نمیكشیدن بچه ها. دوباره برگشت سر كلاس. من همون لحظه یه تكون خوردم. فكر كنم چترو داشتم میذاشتم رو تاقچه. یادم نیست. اونم جامو عوض كرد. پیش نگار مینشستم. مدیرمون جامو عوض كرد. خیلى حرص خوردم. مجبور شدم بشینم پیش یكى كه ازش بدم میومد. فقط چون مدیرمون دلش میخواست! میخواست قدرتشو نشون بده. هیچ دلیل دیگه اى نداشت.
یه بارم جلسه داشتن معلما. سوم راهنمایى بودیم. بچه ها تو حیاط بودن. مدیرمون مجبورمون كرد تو حیاط دونه دونه با فاصله از هم بشینیم درس بخونیم. صحنه ى مسخره اى بود واقعاً! ما هم از همون فاصله یواشكى واسه همدیگه نامه پرت میكردیم!
یا مثلاً امروز صبح. با گریه پا شدم از خواب. در حد خفگى مثلاً! چراش مهم نیست. 6 پاشدم. 7 چوب شور خوردم با كیك. بعدشم بستنى خوردم. (ایناهاش). رفتم خوابیدم دوباره. تو تخت سرم گیج میرفت. نمیدونم چرا گیج میرفت. ولى سرگیجه حس خوبیه. ناراحت بودم. خیلى! خیلى زیاد. وحشتناك. ولى سرگیجه بهم چسبید. بستنى هم چسبید. خوابمم چسبید. ناهارمم چسبید بهم. امروز دو تا لاك خریدم. اونم چسبید. شامم شنیتسل داشتیم. چسبید. ولى ناراحتم. زیاد. بیش از حد ناراحتم.
خوبه كه قلب داشته باشى. ربطى نداشت. همینجورى گفتم.
چند ساعته دارم مینویسم؟؟؟؟ از یازده و ربع. سه ساعتى میشه.
وبلاگ خیلى خوبه. مال خودمه. هر چى دلم بخواد توش مینویسم. مجبور نیستم بنویسم. هر وقت دلم خواست مینویسم. كسى هم مجبور نیست بخونه. مال خودمه. اختیارشو دارم. حس قدرت بهم میده اصلاً. دوست دارم توش چرت و پرت بنویسم. دوس دارم غلت املاعى داشته باشم. به چیزاى چرت و پرت فكر كنم و بنویسمشون. به كسى ربط نداره. كسى حق نداره نقدم كنه. یقه شونو نگرفتم بیان بخونن كه. مال خودمه. هر كى ناراحته بره بیرون خب. من این حقو دارم كه اینجا مال خودم باشه. كسى حق نداره بگه چرا چرت و پرت مینویسى. وبلاگ اونا كه نیست. وبلاگ منه. دوست دارم بنویسم. هر چى میخوام.
اینجا كسى نمیتونه بهم بگه حرف نزن. رو اعصابمى. وجود نداشته باش. رو اعصابمى. بحث نكن. رو اعصابمى. ولم كن. رو اعصابمى. دوسم نداشته باش. رو اعصابمى.
اینجا كسى نمیتونه پاكم كنه. من هیچوقت كسى رو پاك نكردم. همیشه گفتم چمه. گفتم دردم چیه. كه دلیل فلان رفتار یا عكس‌العمل بدم چیه. كه طرف مقابل بدونه و بتونیم كنار بیایم با هم. همیشه توضیح دادم! زیادى توضیح دادم! همیشه دنبال راه حل بودم. هرچقدرم كه مشكل بزرگ باشه، دنبال راه حل بودم. جوش میارم، قهر میكنم! ولى زود فروكش میكنم. تهش دنبال راه حلم. نمیگم مقصر نبودم هیچوقت. ولى سعى كردم حل كنم. اما بقیه راه حلو تو پاك كردن وجود من میبینن انگار. مهم نیست. شانسم همینه حتماً.
دنبال یه مثال نقض میگشتم واسه چند تا پست قبلترم. ولى انگار همچین مثالى وجود نداره. به یه نحوى پاك میشم تهش.


[ پنجشنبه 16 مرداد 1393 ] [ 02:47 ] [ شقا ] نظرات

اگر ذهن آشفته دارید، نخوابید.
سرتونو بذارید بمیرید! (دور از جون البته:| خودمو میگم:|). ولى نخوابید.
دهنتون آسفالت میشه تو خواب.
از دماغ و مرى و معده و حلق و ... درمیاد اون خواب.
ینى كلكسیون همه ى دردا و كابوساى زندگیتون یه جا میان سراغتون تو خواب.
ینى خواب تو خواب میشید! ینى حتى تو خوابتونم خواب میبینید :|

ینى خاااااااك بر سر من :|
ینى من به گور خودم بخندم كه بخوابم دوباره.
ینى درد كشیدم كه میگم.
ینى مــــــــردم كه میگم.

خواب كه نیست كه ذلیل مرده. كلى فكر پشتشه :|
سناریو داره در حد فرار از زندان :|
یه الاغى تو مغزم با سلولاى مغزم دست به یكى كرده كه منو روانى كنه :| من میدونم :| پول گرفتن نامردا :|
برن بمیرن كه چشم ندارن ببینن من سه ساعت میخوابم. كور شن الهى :|



خسته شدم از كابوس.



[ چهارشنبه 15 مرداد 1393 ] [ 13:18 ] [ شقا ] نظرات

نفرت بهتر از بى تفاوتیه -_-
اینكه كسى ازت متنفر باشه خوبه -_-
لااقل نفرت "وجود" داره -_-
اینكه یه چیزى وجود داشته باشه یعنى تو هم وجود دارى -_-


یه حس هرچقدرم مزخرف و گند و بى ارزش و بد و چندش و بیخود باشه، ارزشش از بى حسى بیشتره. چون وجود داره -_-
پس اگه باشه ینى تو هم وجود دارى -_-
و اگه نباشه ینى تو هم وجود ندارى -_-



[ سه شنبه 14 مرداد 1393 ] [ 03:00 ] [ شقا ] نظرات

حس گوشت قربونى اى رو دارم كه براى رفع بلا در امون موندن از خشم و غضب خدایان بهشون تقدیم میشه :|

مسخره س ولى واقعیه.
نزدیكترین مثالى بود كه به ذهنم رسید.



پاك كردن صورت مسئله همیشه از حل كردنش راحت تره. حتى اگه صورت مسئله یه "آدم" باشه.

ینى میخوام بگم درست و غلطش مهم نیست. آدما همیشه راحت ترین راهو انتخاب میكنن.

ینى اصن مهم نیست كه یه نفر این وسط له بشه. بمیره حتى.

ینى اونقدر از همه جا پاك شدم كه باورم شده كه هیچ ارزشى ندارم واسه هیچكس. واسه همینه كه چیزى جز اینو نمیتونم باور كنم هرچقدرم كه دلیل و منطق بیارن واسش.


خیلى حس بدیه.
اونقدرى نیست كه بتونم تحمل كنم.











آخه پس مــــن چى؟؟؟ :(

مسلماً "هیچى" راحت ترین جوابِ سوالمه.
آدما همیشه دنبال راحت ترین جوابن.



[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 14:40 ] [ شقا ] نظرات



[ پنجشنبه 9 مرداد 1393 ] [ 03:27 ] [ شقا ] نظرات

+   این پُست و این پُست


حالا شاهكار جدیدش میدونید چیه؟!

یكى دو هفته پیش از دستم افتاد رو شیشه ى پاتختیم، زد شیشه رو خرد كرد، خودش هنوز داره نفس میكشه :| (این پاتختیم كلاً ناكار شده همه جاش :| پارسالم من با پا رفته بودم رو اون یكى شیشه‌اش، شیكست! :|)

چند وقت پیشم
از خواب پا شدم گرفتمش دستم دیدم یه مورچه داره تو صفحه ش راه میره :| :| :O نمیدونم از تو كدوم سوراخى رفت بود تو قابش! منظره ى دیدنى اى بود حركت مورچه هه :))))))) سه ساعت صبر كردم مورچه هه بره تو حاشیه ى صفحه یه جایى كه جلوى چشم رو اعصابم نباشه بزنم بكشمش! با تمام قدرتم شیشه ى قاب گوشى رو فشار دادم كه له بشه مورچه ى الاغ :| بازم نمیمرد! هى زور میزد بیاد بیرون! :/ الان جسدش كپك زده تو صفحه ى گوشیم! :/ :| :)))

باتریشم كه بعد از چهار سال بهتر از روز اول داره كار میكنه :| (فقط بعد از جریان تو توالت افتادن و تو سوپ افتادنش
هى خاموش میشد! یه تعمیر جزئى انجام دادم روش!)
فقط با شارژرش یه كم مشكل دارم دیگه... :/

ینى من صد تا گوشى دیگه هم بخرم اینو رو سرم میذارم همچنان :|

:دى


[ دوشنبه 6 مرداد 1393 ] [ 13:31 ] [ شقا ] نظرات





دستم شكست :)))







+ بعداً نوشت :
سلام
دیگ به دیگ میگه ؟
1- روت سفید
2- روت سیاه
گزینه درست را رایگان به 84835 ارسال كن تا در قرعه كشى تبلت نكسوس و كارت هدیه هاى 400 تومنى شركت كنى
:|
ایرانسل :|


رو پیشونى من مطلب به خصوصى نوشته؟! :|


[ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 21:48 ] [ شقا ] نظرات

+ الاغ درونم یه سرى 8 قلو زاییده الانم دوباره حامله س :|

ینى من به جاى كودك درون، 8 تا كرّه خر درون دارم در حال حاضر :|






+
این شعر كه در مورد ایرانه، مال كلاس سوم ابتداییمه كه فرستادمش براى مسابقه و اول شدم! :|

معلوم نیس دیگه بقیشون چى فرستاده بودن كه شعر من بهترینشون بود :| از بچه اونقدرى چه توقعى دارین آخه؟! اونم من!! :)))))

 

اى میهن خوب و پاكم ایران

          اى بوى گل و بهارم ایران

اى دشت قشنگ و جاودانم

          من همیشه یار تو مى مانم

اى ساز قشنگ مهربانى

          تو همیشه خوب و جاودانى

اى پاك ترینِ پاكى ها

          اى یار بهارِ آشتى ها

تو شعر گل و بهار و دشتى

          دارى ترك و كرد و ایل و رشتى

تو عشق من و هم وطنانى

          تو شعر گل و كوه و جهانى

اى میهن خوب و آفتابى

          اى ساز قشنگ آریایى

من همیشه با تو زنده هستم

          از جان و دلم پایت نشستم

تو یار من و گل و بهارى

          تو شعر بلند آبشارى

تو ساز و درخت كوهسارى

          تو تربت پاك و جاودانى

تو گل و بهار و آسمانى

          تو خوب و قشنگ و مهربانى

با عشق تو من زنده مى مانم

          از هر نفسم با تو میخوانم

تو عید قشنگ آسمانى

          تو قشنگ و زیبا در جهانى

الله تو روى پرچم تو

          شكل گل لاله و بهارى

تو هستى بهار و بى خزانى

          تو هستى نام خوب جهانى

تو سرزمین بهشت نازى*

          تو سرزمین هم وطنانى

تو عشق من و گل و بهارى

          تو پاك و قشنگ و آفتابى

من همیشه به یاد تو هستم

          با دشمنان تو دشمن هستم

 

*به جاى این مصراع قبلاً یه چیز دیگه نوشته بودم كه بعد عوضش كردم و شد این!







+ دلگرمى به سبك لپ كشانى :))))))

دلم نیومد اینو تو تاریخ ثبت نكنم خداییش :)))) هر وقت یادش میفتم خنده ام میگیره با اینكه خنده هم نداره اصلاً :| :| :)))) (دیالوگهاى سمت راستى مال منه!)




كسى هست بخواد من بهش اعتماد به نفس بدم؟! :| :دى
فقط 5 تومن میشه ها :)))

ضمناً برداشتش از «داغون» اشتباه بوده ها!








+ پسرم ، آیدین :))))















+ اصن حوصله ندارما!! همینا رو هم كلى زورم اومد نوشتم :|








+



[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 13:37 ] [ شقا ] نظرات

دخترم :)))








+ حرفم نمیاد.


[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 13:14 ] [ شقا ] نظرات

حالا همه با هم :




مـــرگ بـــر آمـــریـــــكـــــا



:|


[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 21:52 ] [ شقا ] نظرات

تعداد کل صفحات : 17 ::     ...  3  4  5  6  7  8  9  ...  



      قالب ساز آنلاین