تبلیغات
#شقا_طوری





#شقا_طوری

خزعبل نوشت هاى بى سر و ته ، با چاشنى جنون

مدرسه ی ما جایی است که در راستای فرهنگسازی جهت حفظ نظافت و جلوگیری از آشغال ریزی در کلاس های درس ،
همه ی سطل آشغالا رو از همه ی کلاسا جمع میکنن میبرن :|


[ چهارشنبه 20 اسفند 1393 ] [ 19:10 ] [ شقا ] نظرات

کلاس اول ابتدایی بودم. اسباب کشی داشتیم. (چند وقت قبلش زلزله اومده بود). من یه وسواس فکری عجیب غریبی پیدا کرده بودم! همش میترسیدم نکنه ماشینمون منفجر بشه!! حیاط خونمون کوچیک بود. ماشین همیشه چسبیده به دیوار ساختمون خونه پارک میشد. من همیشه ازش وحشت داشتم! دلم میخواست ماشینمون نزدیک خونه نباشه! تو اسباب کشیا که با ماشین لوازمو جابجا میکردیم، هر وقت ماشین تو خونه جدیده بود من خوشحال میشدم و خیالم راحت میشد. یه بارم تو یه سری از این جابجایی ها، چند تا از اسباب بازیامو که دوست داشتم با خودم بردم که اگه یه وقت خونه آتیش گرفت، اونا چیزیشون نشه :| یه گلدون گل میخکم داشتم. اونم زودی فرستادم رفت خونه جدیده!
وقتی اسباب کشی کردیم، ترسم محو شد کم کم!

یه مدتم هر وقت دل درد میگرفتم، فکر میکردم سرطان روده دارم و چند وقت دیگه بیشتر زنده نیستم :|

کلاس چهارم ابتدایی بودم. یه وسواس خیلی وحشتناکتر پیدا کرده بودم! از درس میترسیدم! همش فکر میکردم یه کاری رو انجام ندادم. یا معلم سر کلاس یه چیزی گفته که من نشنیدم! تقریبا هر روز به یکی از دوستام زنگ میزدم که بپرسم تکلیف فردا چیه. با این که خودم همه رو میدونستم! مثلا یه درس تاریخمون یه نقشه داشت، من با اینکه میدونستم معلم نخواسته اون نقشه رو روی کاغذ بکشیم، ولی من بازم فکر میکردم نکنه گفته باشه و من نشنیده باشم! زنگ زدم به دوستم ازش پرسیدم.
معلممون خیلی سخت گیر بود. کم میخندید. ولی دوسش داشتم!
شب قبل امتحان همش یه عالمه سوال بی مورد رو کاغذ مینوشتم که فرداش بپرسم از معلم! سوالایی که دونستن یا ندونستنشون هیچ تاثیری نداشت به حالم! ولی فکر میکردم اگه جوابشو ندونم، هیچی بلد نیستم! شب قبلش همش استرس داشتم که اگه فردا نتونم سوالامو از معلم بپرسم چی؟ اگه جوابمو نده چی؟ اگه فرصت نشه چی؟ .... 
یه بار امتحان علوم داشتیم. استرس قبلش که بماند! بعد از امتحان، با اینکه میدونستم امتحانمو خوب دادم و بیست میشم، بازم میترسیدم یاد امتحانم بیفتم. یه سوال امتحانمون راجب چوب بود. شب توی خونه، میترسیدم به دیوار خونمون نگاه کنم. چون دور تا دور دیوار خونمون، چوب کاری شده بود! دیدن اون چوبا باعث میشد یاد امتحانی که داده بودم بیفتم و وحشت کنم :|
اون سال واقعا برام کابوس بود. خیلی ترسناک و رنج آور! هیچ وقت دلم نمیخواد دوباره تجربه کنم! فکر کنم هیچ کس دقیقا متوجه استرس غیر عادی من نشده بود. خودمم نمیدونستم غیر عادیه! ولی الان که بهش فکر میکنم، تعجب میکنم که چرا هیچکس نفهمید.
بهار همون سال، نزدیک امتحانام، داداشم به دنیا اومد.

تقریبا همون وقتا بود که برای اولین بار، به خاطر سوت کشیدن مداوم گوشم، رفتم دکتر. خودم یادم نمیاد شروعش از کجا بود. اما تاریخ اولین آزمایشا و شنوایی سنجیا و نوار مغز و گوش و.... اینو میگه.
سوت لعنتی ای که هنوزم بیست و چهارساعته تو سرمه، حتی یه ثانیه هم قطع نمیشه. ممتد و وحشتناک :| مشکلاتی که تو این مدت برام درست کرده هر روز بزرگتر و غیر قابل تحمل تر شدن و میشن.
و تقریبا بیشتر دکترایی که تو این سالا پیششون رفتم، میگن سالمی. و مشکلت احتمالا عصبیه :|
و من همیشه اصرار داشتم که وقتی چندین ساله این مشکلو دارم و شروعش از بچگیم بوده، چطور ممکنه مشکلم فقط عصبی باشه و هیچ منشأ دیگه ای نداشته باشه؟! یه بچه ی ده یازده ساله، چه مشکل عصبی ای میتونه داشته باشه؟! :|
تازه اگه هم عصبی باشه، باید قطع و وصل بشه. نه این که یه بند تو مغزم باشه!

و امشب یادم اومد. یه کم به شک افتادم که شایدم حق با اونا باشه.
:|


[ چهارشنبه 15 بهمن 1393 ] [ 01:36 ] [ شقا ] نظرات

من از بچگی یه مرضی داشتم که هیچ وقت نمیتونستم موهامو بدم بالا! 
تل میزدن، برمیداشتم. میبستن، باز میکردم.
میگفتن آرزومونه یه بار پیشونی تو رو ببینیم :| :دی

ینی میخوام بگم خیلی از امراض، ریشه در کودکی دارن :| 


[ شنبه 11 بهمن 1393 ] [ 18:20 ] [ شقا ] نظرات

موش آمد و دست دارد و پا دارد و دو تا چشم سیاه دارد و..... شقایقو میخوووررررررَد :| :دیییی

+++

یه میمون کوچولو
افتاد تو دام پدرم
راستشو بخوای من اونو خیلی دوست داااارررممممم :| :دیییییی








+ یاد بچگیم کردم یهو :| 


[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 15:20 ] [ شقا ] نظرات

اینجا ایرانه.
و همه از اینکه منوی گوشیم فارسیه تعجب میکنن :|


[ یکشنبه 5 بهمن 1393 ] [ 14:33 ] [ شقا ] نظرات

"دوست" کسیه که ساعت ۴ صبح از خواب بیدارش کنی و ناراحت نشه.

"عشق" کسیه که دلت نیاد ساعت ۴ صبح از خواب ناز بیدارش کنی.

"قایق" کسیه که ساعت ۴ صبح به پو غذا میده :| :)) :|


[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 ] [ 03:57 ] [ شقا ] نظرات






[ چهارشنبه 1 بهمن 1393 ] [ 01:01 ] [ شقا ] نظرات

آدما به 7 دسته ى :
1. من خوبم بقیه عنن
2. من عنم بقیه خوبن
3. همه خوبن مگه اینكه خلافش ثابت شه
4. همه عنن مگه اینكه خلافش ثابت شه
5. همه‌مون خوبیم
6. همه‌مون عنیم
7. [خنثى]
تقسیم میشن!

-_-


[ دوشنبه 29 دی 1393 ] [ 20:36 ] [ شقا ] نظرات

شرّرررررررررت كم!








+ از دردناكترین پیامدهاى امتحانات اینه كه دلت نمیاد ناخناتو بگیرى بعدش :| :((((
میشه نگیرم؟! :(((((



[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 00:33 ] [ شقا ] نظرات

قدیما ۳ نصفه شب با کلی عشق و ذوق و شوق یه پست میذاشتم، صبح پا میشدم، اولین کاری که میکردم چک کردن وبلاگم بود. و پاسخگویی به بیست تا کامنت از بیست تا آدم مختلف... :|
الان بعد سه روز میام وبمو چک میکنم، ... اووووه سه تا کامنت! ... دو تاش که تبلیغه، واسه اون یکی هم حوصلم نمیگیره رمزمو بزنم وارد مدیریت وبلاگم بشم جوابشو بدم :|

دیگه کسی وبلاگ نمیخونه. نمینویسه.
یا کم میخونه. کم مینویسه.
خیلیا دیگه نیستن.
هوم.


و متشکرم ازتون. ممنونم که با رفتنتون، سکوتتون، بی اعتناییتون، ... هیچ انگیزه ای برای بودن و نوشتن در جایی که [بی اغراق] بیشتر از هر جایی توی این دنیا دوسش داشتم، برام نذاشتید.

شب خوش.


[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 02:55 ] [ شقا ] نظرات

+ کوچولوتون خوبه؟
- خوبه، دست بوسه! [ لبخند ابلهانه]




+ ماشالا دخترتون چه بزرگ شده! ماشالا هزار ماشالا!
- [لبخند احمقانه] کنیز شماس! [نیشخند ابلهانه]




+ ماشالا پسرتون چه قد کشیده!
- غلامتونه! [هر هر هر هار هور]











# اگه اندازه ی یه آشغال نخود عزت نفس داشتید، به اسم "تعارف" و "ادب" (!) واسه خوشایند هر کس و نا کسی مث نقل و نبات این واژگان آشغالو نثار پاره های تنتون نمیکردید، جماعت ایرانی عزیز پر مدعای با فرهنگ :|

# صدا و سیمای ما هم که قربونش برم اصن پیشتازه تو ترویج این آشغال گویی ها :|


[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 21:44 ] [ شقا ] نظرات

همه ى ما در دوران "خیلى" بچگیمون یه فامیلى داشتیم كه یه آشنایى داشته كه تو كارخونه ى سوسیس كالباس كار میكرده!
یا یه خانوم همسایه كه به بچه هاى بد آمپول میزده.
یا یه فرشته ى مهربون كه شبا جاى دندونِ افتادمون، جایزه میذاشته زیر بالشمون.
...



بچه ها زود باور میكنن همه چى رو.
بچه هاى بچه تر، بیشتر از بچه هاى گنده تر! بچه هاى یه كم گنده تر، كم تر از بچه هاى گنده تر!

مشكل از جایى شروع میشه كه یه بچه ى گنده، باور میكنه. بچه ى گنده، گنده تر میشه، در حالى كه هنوزم داره همون باورُ میكنه :| بچه ى گنده تر، یه كم گنده تر میشه، در حالى كه هنــــوزم داره همون باورُ میكنه !  
باورى كه بزرگ میشه، بال درمیاره، تخم گذارى میكنه، پوست میندازه،.... :|

بچه ى یه كم گنده تر، حالا كه یه كم گنده تر شده، میدونه اون موقعى كه اون باوره رو باورش كرده، یه بچه ى گنده بوده! الان كه دیگه یه كم گنده تر شده، میدونه كه اون باوره، مال بچه هاى گنده س! یه بچه ى یه كم گنده تر، به همین سادگى اون باورُ نمیكنه! اما هنوزم نمیخواد باورشو ولش كنه! چرا؟؟ چون با خودش میگه : " اون موقع باوره مال بچه هاى گنده بود، الان دیگه اونم مث خودم گنده تر شده :| پس مال خودمه! "

اینجوریه كه یه بچه ى گنده، تبدیل میشه یه بچه ى یه كم گنده تر، كه نمیدونه كدوم چهره ى باور بچگیشو باور كنه :|


خودمو دار میزنم اگه یك كلمه از حرفامو فهمیده باشین!!






[ پنجشنبه 18 دی 1393 ] [ 02:46 ] [ شقا ] نظرات

ک‍ـــ‍جای این دنیا میشه بی واهمه به هم رسی‍‍‍‍ـــــ‍د ؟؟؟

[ سه شنبه 9 دی 1393 ] [ 18:13 ] [ شقا ] نظرات

حتی اگه جای سیم هندزفری، میله گرد کار میذاشتن، بازم ۶۰ بار در ثانیه خودشو گره میزد :|
:|
:|||

مرض داره. متوجهید؟؟ مرررررض !!! :||||||


[ شنبه 6 دی 1393 ] [ 03:08 ] [ شقا ] نظرات

من دارم ادامه میدم ... خودمو به خاطر تو 3>

[ یکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 20:50 ] [ شقا ] نظرات

تعداد کل صفحات : 17 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...  



      قالب ساز آنلاین