تبلیغات
#شقا_طوری





#شقا_طوری

خزعبل نوشت هاى بى سر و ته ، با چاشنى جنون

آدمو میتونن گذشته رو عوض کنن. فهمیدم که میتونن.


نمیخوام وبلاگی که دوسش دارم با خاطراتی گره بخوره که دوستشون ندارم.

پس دیگه اینجا ادامه نمیدم
تا دوست داشتنی باقی بمونه.



+ زمان حریف آدما نمیشه.


[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ 13:01 ] [ شقا ] نظرات

+ سوال  مهم در بدو ورودم : یاس! کجایی؟ :|
چرا این وبلاگای لعنتی یه گزینه ی منشن نمیذارن -_-







بعد از مددددت ها به سایت دانلود فیلمم سر زدم و با شیش قسمت از فصل دوم یکی از سریال های محبوبم مواجه شدم که قرن هاست منتشر شده ولی من هنوز ندیدمش :|||
ای خااااک :||||
و الان هر شیش تا رو گذاشتم به ترتیب داره دانلود میشه (نت خوابگاهمونه مجانیه :|) و تو این تایمی که ایشون با این سرعت نسبتا حلزونی دارن دانلود میشن نه دلم میاد از صفحه ی لپ تاپم دل بکنم نه اگه از صفحه ی لپ تاپ دل بکنم تو این تایم باقیمونده تا دانلود سریال کار مفیدی انجام میدم! (مقصود از کار مفید همان پهن کردن بساط مقوا و آبرنگ و انجام تکالیف بیان معماریه :| ناموسن وقتی برای یه کاری زور بالا سرت باشه حتی ماده ی جذذذابی مثل آبرنگ تبدیل به کسل کننده ترین و کابوسناک ترین (!) ماده ی دنیا میشه :| ) (در اینجا کمبود همون ایموجی خسته هه ی تلگرام به شدت احساس میشه که ناشی از دوری بسیار طولانی مدت از محیط وبلاگ مزین به شکلک های خدا بیامرز یاهو مسنجر است :| )


(15 دقیقه مونده....)


بنابراین تنها کار مفیدی که تو این تایم میتونستم انجام بدم باز کردن صفحه ی خسته ی میهن بلاگ بود :| (نمیخوام دوباره با یاد گذشته های اینجا بنالم پس همینجا جمله مو گل میگیرم:| )
این بار نه با اپلیکیشن گوشی و به قصد دیدن هزار باره ی کامنتای بی پاسخ و مجددا بستن اپلیکیشن گوشی :|
بلکه با لپ تاپ و در ابعاد بزرگ و به نیت غبار روبی اساسی و پاسخگویی به کامنت ها و سین کردن پیام های مزخرف صندوق پیام و خالی کردن لینکای آشغالی ارسالی در لینکدونی که اگه ولش کنی در حد یه چیزی بدتر از درختای بائوباب سیاره ی شازده کوچولو میزنه هم وبلاگتو هم اعصابتو میپکونه :|

الیته این چرت و پرتایی که دارم مینویسم نه برای خودم جذابیتی داره نه برای اندک بازدیدکننده های باقیمونده ی وبلاگم احتمالا :| ولی خب به درک :|

اصن یادم نمیومد آخرین باری که پست کردم اینجا کی بود. رفتم نگا کردم تا یادم اومد :|

حتی یادم نمیاد تو آخرین پستی که با نظرات غیر فعال گذاشتمش و الانم پنهانش کردم پس دنبالش نگردین (البته میدونم نمیگردین چون اصن نیستین که بگردین اگه هم باشین اینم مث سایر موضوعات مطرح شده در این به اصطلاح پست براتون هیچ جذابیتی نداره :| ) ، دلم دقیقا از چی سوخته بود :|

خب اگه براتون جالبه اینم بگم که من الاق بی معرفت امسالم برای تولد وبلاگم هیچ گونه پستی نذاشتم و از حضور ایشون پوزش میطلبم و در درجه ی دوم هم از حضور خودم پوزش میخوام که پنج روز از تولدم گذشته و حتی اینجا به خودمم تبریک نگفتم :|
تبریک بگین :|


(2 دقیقه مونده...)


و دیگه اینکه چرا انقد ادبیاتم عوض شده غریبه س انگار :|

و اینکه اگه براتون جذابه میگم که بدونین. البته در غیر این صورت هم بازم میگم که بدونین تولد 19 سالگیم میتونه با اختلاف به عنوان بهترین تولد زندگیم در صدر جدول قرار بگیره.

(دانلود شد ولی خب به درک من میخوام اینجا بمونم اصنشم :| )

امتحانامونم پنج تیر تموم میشه خلاص میشم.
اصنم این هفته حوصله یونی ندارم :|

و دیگه اینکه سعی کنیم دروغگو نباشیم که چوپان دروغگو نشیم.
و آدم باشیم در کل. مرسی.

و بازم میگم که بدونین تولد نوزده سالگیم میتونه با اختلاف در صدر قرار بگیره و دیگه کلا همینا.
خدافظ. من برم سریالمو ببینم.
بعد برم بیفتم به جون آبرنگام بعد بازم سریال ببینم بعد بخوابم شب بخیر :|




[ پنجشنبه 6 خرداد 1395 ] [ 19:08 ] [ شقا ] نظرات

وقتی وسیله ی ثبت لحظه های خاطره انگیز زندگیت، به جای دوربین، میشه اسکرین شات، یعنی یک پای ماجرا م ی ل ن گ د !







+ البته، این یه قانونه که همیشه یه جایی باید بلنگه :))

+ دیوانه ام، لنگیدنش را دووووست دارم :دی


[ شنبه 1 اسفند 1394 ] [ 22:34 ] [ شقا ] نظرات

اگه از دید بهداشتی بخوایم به موضوع نگاه کنیم، موی کوتاه نظافت و نگهداریش راحت تره و آلودگی محیطی کمتری هم ایجاد میکنه :| موی کوتاهو وقتی شونه میکنی (البته اگه اساسا اهل شونه کردن باشی :|)، از اونجایی که مسافت طی شده توسط شونه از پس کله ت تا نوک موهات، نسبت به حالتی که موهات بلند باشه، کمتره، هرچقدرم موهات داغون و پر گره و وزوزی باشه، احتمال گیر کردن شونه تو موهات و کنده شدنشون و پر شدن کف زمین اطرافت از موهای کنده شده ی تو، کمتره :| و اگه اساسا اهل جارو زدن زمین نباشی، این حالت (یعنی موی کوتاه) خیلی به صرقه تر و بهداشتی تر و عقلانی تره واست :|
و نکته ی دیگه اینکه اگه اساسا اهل بستن موهات نباشی و موهات حتی اندکی ریزش داشته باشه، مشاهده ی موهای کوتاه ریخته شده در گوشه و کنار خونه و در غذا، کمتر آزار دهنده س نسبت به موهای بلند :| فک کن اگه 10 سانت مو بره تو حلقت بیشتر عوق میزنی یا 100 سانت؟! :|


اگه از دید صرفه جویی در مصرف آب و شامپو و در نتیجه پول، بخوایم به موضوع نگاه کنیم، خب بدیهیه که موی کوتاه باز هم برنده س :| شستشوی 15 سانت (مو:|) انرژی کمتری از آدم میگیره یا 150 سانت؟! :|


اگه از دید خاص بودن و متفاوت بودن بخوایم به موضوع نگاه کنیم، خب اکثریت خانومها موهای بلندی دارند بنابراین خانومهای مو کوتاه متفاوت ترند :|


اگه از دید رمانتیک و عاشقانه بخوایم به موضوع نگاه کنیم، از جمله آپشنهایی که موهای کوتاه دارن اینه که وقتی دست توش میکنی، دستت توش گیر نمیکنه و به راحتی و بدون برخورد با هیچ گونه دست اندازی، نوازشش میکنی :| که خب نصفه شبی وقتی داری این کارو میکنی مسلما خوابت میاد و خسته ای و اونقدر انرژی نداری که بخوای کشتی بگیری تا دستت از لای موهای طرف آزاد بشه :| پس زود قیدشو میزنی و میگیری میخوابی (یا هرچی حالا :||) و این میتونه یک ضربه ی روحی برای هر دو طرف و خصوصا برای اون طرف باشه :|||

و در مورد نکته ی بعدی هم پرحرفی نمیکنم و به دو عدد شعر بسنده میکنم :|

" موی بلند را دوست دارم
آنقدر که فاصله مان پر شود
آنقدر که من در اتاق خودم
موهای تو را ببافم "
#یاسین_احمدی

پاسخ نکته سنجانه و هوشمندانه و منطقی من به این شعر، با نگاهی بدیع و متفاوت :|

" موی کوتاه را دوست دارم
فاصله مان پر میشود
وقتی برای بوییدنش
به تو نزدیکتر میشوم "
#شقا :|




جمع بندی کلی ای که میتونیم از این شونصد صفحه اراجیف داشته باشیم، اینه که موی کوتاه خیلی خوبه و اینا :|

ولی من برای اولین بار در زندگیم به طور جدی تصمیم گرفتم موهامو بلند کنم و دیگه دلم این مدل مو (کلیک کنید روش:|) رو برای عید امسال نخواد. همینم هست که هست :| :دی









+ گاهی تمام معادلات به هم میریزند :|


[ دوشنبه 12 بهمن 1394 ] [ 16:57 ] [ شقا ] نظرات

بعد از چهار ماه ، بالاخره ناخونای کج و کوله ی یکی درمیون کوتاه بلندتو مرتب میکنی :|
لاک میزنی :|
و دیگه تا شروع ترم جدید هیچ کاری برای انجام دادن نداری


خب؟


[ شنبه 10 بهمن 1394 ] [ 18:02 ] [ شقا ] نظرات

+ بوفه ی دانشگاه :) :) :) :)))
+ سلفی گرفتن دراز کش تو چمنا با یه دوست شیرازی :))
+ هندزفری سبز خوشگلم همدم همیشگیم سر تمام کلاسا :))) (اینجوری نیگا نکنین کلاسای معماری آزادن کلا :)) )
+ اسکیس زدن تو هوای یخ زیر بارون.
+ استرس همیشگی کلاسای چهارشنبه :|
+ "خدایا هندسه رو نیفتم :|"


+ پرسه های شبانه (در واقع بهتره بگم صبحانه :|) تو حیاط خوابگاه.
+ موزیک گوش دادن با صدای بلند وسط اتاق و زمزمه کردن (!) باهاش با صدایی 559694 بار بلندتر از خود موزیک.
+ صدای جیغ جیغای "اونو کمش کن دارم کتاب میخونم" ِ غزاله :|
+ فیلم دیدن دسته جمعی ساعت سه نصفه شب به بعد که صد البته توجه همه مون (مخصوصا من :|) به پفک و چیپس و ماست جلوی دستمون خیلی بیشتر از خود فیلم بود :|
+ اتحاد دسته جمعیمون همراه با مجموعه ی جذذذابی از سوتی ها برای بیرون کردن نامحسوس(!) یه مهمون ناخونده.
+ غرغرای "ساعت سه صبح چه وقت وویس دادنه" ی نسیم :|
+ هوس دسته جمعی ماکارونی خوردن ساعت چهار صبح و عملی کردنش (در کمال ناباوری:|)
+ بالش پرت کردن شیش نفری به سمت همدیگه و له شدن دماغ من :|
+ سوژه کردن ترس بی اندازه ی من از سوسک و پناه گیری من در دستشویی :|
+ جیییییغ :| (بدون شرح:|)
+ نبردهای تن به تن :|
+ حواله کردن انبوه تکالیف کشنده ی انجام نشده ی هندسه ی کاربردی به یه جایی :||| (ولی پاس شدم بالاخره :))) )
+ خوشحالی وصف ناپذیر من از اینکه "بالاخره این ماکت/پلان/راندو/اسکیس/... کوفتی تموم شد میتونم امشب یه ربع بخوابم :|" (از یه ربع به هفت تا هفت صبح:|)
+ یا حتی در درجاتی بالاتر از اون ، فریاد ِ "من دیشب حتی یه ربع هم نخوابیدم" :|
+ یا حتی بالاتر از اون : "کلاس صبحو نمیرم که این ماکت کوفتیو تموم کنم" :|



+ شب بیداری.
+ شب بیداری.
+ شب بیداری.
+ شب بیداری.
+ شب بیداری.
+ شب بیداری.
+ خنده.
+ حال خوب.



+ اولین شب یلدای خوابگاهی.
+ بزن بکوب.
+ پانتومیم.
+ ساعت سه ، چهار صبح رفتم بیرون.
+ هیچ جنبنده ای تو حیاط خوابگاه نبود :|
+ نیمکت شبنم زده :|
+ دمای باتری گوشیم با وجود روشن بودن دیتای سیمکارت ، لحظه به لحظه به نقطه ی انجماد نزدیکتر میشد :|
+ پس در نتیجه خودم دقیقا رو نقطه ی انجماد بودم :|
+ از شدت سرما نمیتونستم رو پاهام وایسم پاشم برم تو :|
+ ولی انصافا خیلی کیف میداد :| :))
+ ولی برگشتم تو.
+ وقتی برگشتم همه خواب بودن.
+ بیدار موندم.

+ شب یلدایی که آخرین نفری بودم که خوابش برد.
+ شب یلدایی که آخرش فکر میکردم دنیا شاید همین امشب به آخر رسیده باشه :|
+ ... که چهار شب بعدش فهمیدم اشتباه میکردم.











+ شقا حالش خوبه.

:)


[ سه شنبه 6 بهمن 1394 ] [ 00:38 ] [ شقا ] نظرات

.
.
24 شهریور
.
.
30 مهر
.
2 آبان
.
.
5 آذر
.
.
.
23 دی
.
.
.
.
.
.
بعدیش؟؟ :|




نمیخوام این فاصله ها (...) بزرگتر شه.
نمیخوام اینجا خاموش بشه.
قول داده بودم همیشه بمونم اینجا. قول داده بودم خاموشت نکنم. خیلی بی وفا شدم :/

سی فروردین امسال، آرشیوم خالیه.
تولد وبلاگم ... :/ قرار نبود روز تولدش اینجا خالی بمونه :/ باید از تولد خودم مهمتر باشه واسم.
هست.

تو زندگیمو زیر و رو کردی لعنتی :| :)) مگه میشه مهم نباشی؟

حرفم نمیاد. نمیدونم چرا خیلی وقته نمیتونم باهات حرف بزنم.
ترم اول داره تموم میشه.
با یه خروار چوب بالسای دست نخورده ی گوشه ی اتاق که میدونم اگه امروز نرم سمتشون بیچاره میشم.. :))
هندسه کاربردی که بهتره اصن اینجا راجبش حرف نزنیم مایه ی آبروریزیه :))
آلبومای غول پیکری که هنوز نمیدونم دقیقا میخوام چه غلطی بکنمشون :))
کتاب فرهنگ و تمدنم که یواش یواش داریم با هم آشنا میشیم تازه :))
نمره ی درخشان ریاضیم :))
و از همه مهمتر، موجود ناشناخته ای که مطمئنم تو خوابگاهمونه و علاقه ی عجیبی به دست انداختن من داره :|

( راستی یه چیزی تو پرانتز. اگه یه چیزی رو با هزار زور و دعوا و سماجت از خدا خواستین و بهتون نداد، دیگه اصرار نکنین خودش میدونه داره چیکار میکنه :)) )


هیچ وقت انقدر خوب نبودم. انقدر آروم.
این زمستونو دوس داشتم.
دوس دارم. 
عاشق همه ی زمستونای همه سالای بعدم :)

مدیون توام. وبلاگ عزیز :) مدیون روزی ام که ساختمت. مدیون روزی ام که اومدم پیشت. روزی که تو لیست بلاگای به روز شده چشمم به یه اسم دو خطی خورد و به نظرم باحال اومد و روش کلیک کردم. اضافه کاری های یک خودکار قرمز بی رنگ... شدیدا مدیون منوی سمت چپشم :)) مدیون لینکستانش :)) که منو ذره ذره و کم کم به همه ی چیزایی رسوند که الان دارم. 
به دوستام.... حتی بیشتر.

تو بهم زندگی دادی. مسیر زندگیمو چرخوندی قشنگ :)) پیچوندیش :)) یه پیچ دوست داشتنی :)) 
نه فقط زندگی من. حتی اطرافیانم... :)
و اون وخ اون وقت من الاق تولدتو فراموش میکنم :|

منو ببخش مهربون :))
تو که چیزی به جز خودم نیستی. مگه میشه نبخشیم؟! :))








+

باورت نمیشد دوستت دارم
سال ها در غار ِ تنهایی زیستم
مبعوث شدم به پیامبری
و معجزه ام شعرهایی
که برایت مینویسم

#یاسین_احمدی


[ چهارشنبه 23 دی 1394 ] [ 16:18 ] [ شقا ] نظرات



[ چهارشنبه 23 دی 1394 ] [ 04:10 ] [ شقا ] نظرات

یه پایان خوش
بهتر از یه تلخی بی پایانه 

:)

.


[ پنجشنبه 5 آذر 1394 ] [ 23:08 ] [ شقا ] نظرات

حسادت آخرین حسی است که در آدمی میمیرد.

نه شنوایی!

:|



[ شنبه 2 آبان 1394 ] [ 12:06 ] [ شقا ] نظرات

تغییرات با موفقیت ذخیره شد.
:)

^____^


[ پنجشنبه 30 مهر 1394 ] [ 15:09 ] [ شقا ] نظرات

اینکه توقع داشته باشین بچه هاتون یه کارو انجام بدن (یا ندن) چون شما انجام میدادین (یا نمیدادین) ، دقیقا به همون اندازه استدلال مسخره ایه که کسی توقع داشته باشه برای حفظ سنت گذشته، الان همه ی خیابونا به جای ماشین، پر از اسب و درشکه باشه و آسفالت خیابونا هم از ریشه دربیاد :|


+ مونده بود تو گلوم :|


[ سه شنبه 24 شهریور 1394 ] [ 10:51 ] [ شقا ] نظرات

واسه كنكور استرس نداشتم.
اما "شب كنكور" "خیلى" استرس داشتم.
واسه اعلام رتبه ها استرس نداشتم.
واسه نتایج انتخاب رشته استرس نداشتم.

نمیدونم در عین ریلكس بودنم اون حسى كه باعث شد واسه تاخیر در اومدن نتایج، انواع و اقسام فحش ها و نفرین ها و لعن ها رو نثار سازمان سنجش كنم ( :| ) (جورى كه اگه یكیش برآورده میشد سرور سایتشون از ریشه خشك میشد) ( :|| ) یا اون حسى كه باعث شد بعد از رؤیت نتایج و گشتن سانت به سانت جدول نتایج براى رؤیت واژه ى پنج حرفى "تهران" و در نهایت، رؤیت نشدنش، دوان دوان از اتاقم بیرون بدوم و نیم ساعت بعدش رو به ونگ زدن مشغول باشم (وقتى میگم ونگ ینى واقعا ونگ) ، نمیدونم اسم اون حس چى بود. اما هر چى بود استرس نبود.

دو روز بعدش، اون حسى كه باعث شد بعد از قدم گذاشتن در محوطه ى خوابگاه احتمالیم (بعد از اندكى جست و جو و بازدید از جاهاى دیگه اى كه به مرغدونى بى شباهت نبودن:|) ، بلافاصله با قطعیت بگم "من-اینو-میخوام" ، و چند دقیقه ى بعدش خوابگاه احتمالیم از "خوابگاه احتمالیم" به "خوابگاهم" تغییر ماهیت بده، بدون شك عشق بود :|
باید دیوونه باشى كه وسط "بهشت" قدم بذارى و عاشقش نشى.
البته این درسته كه من دیوونه ام در كل :|
اما عاشقش شدم :|

»» من به رشته ام و دانشگاهم و خوابگاهم عشق مى‌ورزم. ««   دو نقطه قلب






+ كسى كه (من باشم) و میتونه پنج ساعت "به طور مداوم" در فراق هندزفرى (=موجودى بى جان و بى احساس) اورجینال گم شده ى گوشى جدیدش اشك بریزه (نكته: هیچ وقت هندزفرى گوشى جدیدتونو تا یه ماه با خودتون جایى نبرید كه گم نشه :| خیلى زور داره خداییش :|)، قطعا در فراق یك موجود سبز رنگ كوچولو (=موجودى جاندار و با احساس) ، خواهد مرد :|
بیاین دعا كنیم نمیره موجود سبز رنگ كوچولوى من :(










روز بعدش :دى




پ.ن: با تشكر از زهرا براى راهنمایى ها و تلاش هاى بى دریغش جهت جلوگیرى از نمردن این موجود دوست داشتنى سبز كوچولو به دست آدم بى عرضه اى مثل من :|


+ چند هفته
 ى گذشته رو به این كارها مشغول بودم :دى
این كار
و 
این كار


+ من مهربونم. باور كنید من مهربونم. به خدا من خشن نیستم. من خیلى مهربونم. من خیلى جاها كوتاه میام. خیلى جاها. خیلى. من مهربونم. دروغ نیست. من واقعا مهربونم.


+ جدیدا خیلى تنبل شدم. میدونم. (نشون به اون نشون كه الان كه بعد از هفته ها اومدم پست بذارم، علتش اینه كه گوشیم تو شارژه :|) (+ چقدر "كه" میذارم من تو جمله هام! :| )
میتونید منو بزنید خلاصه.
اگه براى همه ى پستاتون كامنت نذاشتم دلیل نمیشه نخونده باشمشون ها!
میخونمتون :) حتى اگه رو سایلنت باشم ( :| ) یا به اینجا سر نزنم.

بوس بوس :)) :دى


[ یکشنبه 22 شهریور 1394 ] [ 22:03 ] [ شقا ] نظرات

خدایا
میدونی چیه؟
اگه همه ی اون چیزایی که تو کتاب در آغوش نور خوندم درست بوده باشه، من احتمالا احمق ترین روحی بودم که تو عمرت خلق کردی.

بیشتر دقت کن بعد از این.


[ دوشنبه 2 شهریور 1394 ] [ 16:09 ] [ شقا ] نظرات

+ :|


:| :| :| :| :| :| :|
:|
:|||
:|
:|
:|

:|

:|||||
:|
:| :| :|

:|



:|



رفتیم دوم دبیرستان، انتخابات ریاست جمهورى بود، تاریخ امتحاناى ما رو كشیدن جلو :|
و هنوزم نمیفهمم چرا :|

رفتیم سوم دبیرستان، جام جهانى بود، تاریخ امتحاناى ما رو كشیدن جلو :|
و هنووووزم نمیفهمم چرا :|

رفتیم پیش دانشگاهى، ماه رمضون بود، كنكور ما رو كشیدن جلو :|
دقــــت كنید! نكشیدن عقب!
كشیدن جلو :|
و اینو دیگه واقــه عــــن عـــن عــن عـن عن نمیفهمم چرا :|

انگار ما بو میدادیم! :| مال ما رو كشیدن جلو مال 95ى ها رو كشیدن عقب :|
دقت كنید! كشیــدن عــقــب :|

كل زمین و آسمون جمع بشن بیان دست و پامو ماچ كنن (چرا باید این كارو بكنن؟! :|) بازم هررررگز نمیتونم انـــــدكى، حتـــى اندكى از موضع "تف تو روحت و هفت جد آبادت" ِ خودم نسبت به سازمان سنجش بیام پایین :|
سردرگمى و بى اعصابى یك ماه آخر، قاطى پاتى شدن همه چى، تداخل امتحانات پایان سال با دوران جمع بندى، به فنا رفتن دوران جمع بندى، .... :|
به هیچ عنوان نمیتونم هیـــچ نوع فشار بیخودى اى رو از جانب درس و كنكور و این چرت و پرتا بر روى خودم تحمل كنم و ببخشم :| و نمیتونم باعث و بانیشو مورد عنایت خودم قرار ندم :|||

سازمان سنجش عزیزم! شانس آوردى كه كنكور تموم شد و رفت و منم راضى ام از نتیجه ى كنكورم. وگرنه به خدا قسم اگر حتى یكى از افعال مثبت جمله ى قبلى، به منفى تبدیل میشد، و من در اون شرایط این عكس بالا رو مشاهده مینمودم، من خودتو رو سر خودت خراب میكردم! آره عزیزم :| :) :) :) :|


با توجه به توضیحاتم، اگه تعریف منطقى و درستى از نسل سوخته داشته باشید، متولدین نیمه ى اول سال 76 و نیمه ى دوم سال 75 ، پرچمدار تمام نسل هاى سوخته هستن.
در صورت هر گونه علاقه و تمایل به هر نوع دمپایى ابرى خیس در ابعاد گوناگون و میزان خیسى هاى متنوع، با جمله ى بالا اعلام مخالفت كنید :| :) :|









+ انتخاب رشته تموم شد و رفت :))
(ولى نمیدونم چرا سامانه ى انتخاب رشته ى سازمان سنجش هنوز فعاله! :| مهلتش كه تموم شد دیشب! كسى میدونه؟ :|)

خلاصه، به مهندس معمار آینده سلام كنید! 









+ جدى گرفته نشدن حس بدى است.

بهترین توصیفه از حال الانم.









+ براى جلوگیرى از شلوغ پلوغ شدن بیخودى لینكستان، لینك یه سرى از وبلاگهایى رو كه دیگه فعال نیستن یا سرنمیزنن یا حذف شدن و ... پاك كردم. خطاب به آن دسته از دوستان حذف شده عرض میكنم، كه اگه به سرتون زد و دوباره به دنیاى وبلاگنویسى برگشتید، خواهشا كامنت بذارید و بگید! :| قدمتان روى چشم ^_^









+ با خوشى هاى كوچك من در گذر تابستان آشنا بشید :))

كلیك كنید رو اعداد.
:دى














پ.ن: یكى دیگه از خوشى هاى كوچك و تفریحات سالمم، انتخاب تركیب رنگ این +هاى كوچولوى رنگى رنگى كنار تاپیك هاى مختلف هر پستمه :| 


[ سه شنبه 13 مرداد 1394 ] [ 19:01 ] [ شقا ] نظرات

تعداد کل صفحات : 17 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...  



      قالب ساز آنلاین